تبليغاتX
AROOSIE AYNE VA NOOR

AROOSIE AYNE VA NOOR

عشق یعنی فراموش کردن خود در وجودکسی که همیشه و همه حال ما را یاد دارد

نخونی یه کم بیشتر از نصف عمرت بر فناست!!

جونم براتون بگه یه بنده خدایی(بی نام و نشون)برای مطلب قبلیم کامنت گذاشته بود و اینو نوشته بود که براتون کپی گرفتم و بعد از اون جوابشو دادم...البتهد با زبون خودم

(((آخه تو که پاتو از طهران بیرون نگذاشتی((احمق بیشور)) چرا تو این وبلاگ از خارج این همه دم میزنی هاااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!)))

ديگه تمومه...

ديگه تموم شد! تا كى بشينم اينجا كه هركى هرچى دلش خواست بهم بگه؟ از اين به بعد هم اگه جواب ايميلاتون رو ندادم شاكى نشين... بالاخره تصميم خودم رو گرفتم.... ...

ميخوام خواننده بشم!! مگه ما چی‌مون از بقيه كمتره؟! خوش تيپ نيستيم؟ كه هستيم، خوش قيافه نيستيم؟ كه هستيم، خوش صدا نيستيم؟ كه هستيم، توی تهران تشريف نداريم؟ كه تشريف داريم(!) چرت و پرت بلد نيستيم سر هم كنيم؟ که ... دم شما گرم ديگه!

با خودم گفتم آخه پسر؟! منتظر چی‌ هستی؟ اصلا تو ساخته شدی برا خوانندگی! حتما که نبايد از ننه ات قهر کرده باشی‌ که خواننده بشی!


اول خواستم جيمي راجرز و راجر واترز و الويس پريسلی و فردی‌ مرکوری و از اينجور چيزا بشم،‌ که ديدم يکی قبلا شده!

بعد گفتم شعر عاشقونه بخونم که مثلا:زهرا گل من!! زلف تو در راه منزل، صدای‌ قلبم تالاپ تولوپ، دست من چرا از دست دوره؟، تو ای پری کجايي؟ چرا تشريف نمياری(!)‌؟ ديدم که ای‌ دل غافل اينا رو هم که يکی قبل ما خونده! با خودم گفتم بزار يه کار جديد باشه که مردم خوششون بياد. رو اين حساب تصميم گرفتم در مورد "کامپيوتر"‌ شعر بگم!! نوآوری به اين ميگن ديگه!!

در ضمن برای‌ شادی بخشيدن به مجالس عروسی خود از سه ماه و نيم قبل با منشی بنده تماس بگيريد.


قيمت آلبوم قبل از آتيش زدن به مال       $12.99

بعد از آتيش زدن به مال       $3.99 (جون شما قيمت خريدمونه! فاکتورشو بيارم؟)




تعداد آلبوم درخواستی            


هزينه پست رو هم اصلا مهمون ما! خدا شاهده دست تو جيبت بکنی‌ناراحت ميشم! 

                        خوش باشید لطفآ ـ محمد هادی کاظمی


+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 20:42  توسط hadi kzm  | 

داستان ماشين ما!

داســتان ازپنجــم فـروردين سـه ســال پيش شــروع شــد. اصــلا مثل اينكه اين ،پنجــم فـروردين تاريخــيه كه در زندگي من خــيلي اثـر گذاشــته! پنج فـروردين چندســال قبلش گواهي نامه رانندگيــم روبا هـزار شــوق و ذوق گـرفـته بــودم. پنجــم فـروردين سـال بعـدش بود كه بعـلت عـوامـلي ناشـناخـته ، با كمــال احـترام با ماشــين پدر جــان رفــتم تو درخــت!!!! (هــنوز خـودم نميدونم كه چي شــد كه اونجــوري شـد!) و امــا 5 فــــرورديــــن ســه ســال پيــش اولــين مـاشـــينمـو خـــريدم! آقــاي Joe Delapez توي روزنامه آگهــي داده بــود كه:‌ بيــا كه حــراجش كردم! آتيش زدن به مــالم!! مــاشــين دســته گلـم، نيســـان ســنتـرا، 1984 نقــره اي، خــارجي خـارجي رو دارم مـفــــتي ميــدم! بهــش زنگ زدم گفـتم: مســتر جـو جـان، چـه خـبره؟! گفـت: 1700 تا بـده بـرو كيـفشــو كن! گفــتم: آخـه آي ام اســتيودنت! نو مــاني به جــون تو!! گفـت: اوكي! 1400 تا بده خيـرشــو ببــيني! مـاشــينو خــريدم. هـردوتامــون خــوشـحال بـوديم! من فكـر ميكــردم اونو خــر كردم، اون فكـر ميكــرد مــنو خــر كـــرده!!

مـاشــين ‍‍‍خــوبي بـود. خـدا پدرصــاحبشــو بيـامــرزه. اين آقاي ”جــو” خيلي به اين مـاشين رســيده بــود. تمــام كاغـذ مــاغـذهاي پولـهــائي كه خــرج ماشـين كــرده بــود رو نگـه داشـــته بــود! كه مثــلا فـلان روز روغـنشـــو عــوض كــرده، فـلان روز بنــزين زده، فــلان روز محـكم ترمــز كـرده و يا فـلان روز بـاد چـــرخـش كـم شــده!!

آقــا اين مـاشــين با اينكــه فقــط يه دو ســه ســالي از حضــرت نوح! جــوون تر بـود، ولي بزنم به تـخــته خيــلـي به مــا حــال داد. البته خـيلي ها ســر اين قضــيه مســخره ام ميكــردن. عـمـــوم ميگـفت: من فكــر مي كـنم خـــود كـمـــپاني نيســـان هـم يــادش رفــته باشــه كه يه زمــوني يه همچــين ماشـــيني ســاخــته !!
خــداداد ميگفــت: همه پولاشــونو جمع ميـكــنن تا يه ماشــين بــراي خـودشـــون بخــرن، من دارم پولامــو جـمع ميكــنم تا براي تــــو يه مــاشــين بـخــــرم!!!... تا اينكــه يكــروز از روزهاي خــوب خــدا ( يعــني روز تولدم!) داشـــتم مي رفــتم ســركار كه يك كــادوي تولـــد محـــكـم از عـقــب بـهـم اصـابت كرد!! داشــتن توي خيابون تعـمـــيرات ميكــردن. مجـبــور بودم بايســتم ولي گـويا ماشــين پشت ســري من اونقــدرهـا هـم مجــبور نبــود بايســته!! شـَتـَرَق از عقـب زد به مـاشـــين نازنين بنــده! قــربون ممــالك خــارجـه برم كه ظــرف كمــتر از ســه دقــيقـه ، ســه تا ماشــين پليس و دوتا آتش نشــاني و يه دونه از اين بيمــارســتانهاي ســيارخارجــي از راه رســيد! دردســرتون نـدم، با اينكه فقـط ســپر و چــراغ عقـب اُتُول جــان ناقص شــده بود، ولي بيمــه طـرف 1300 دلار گذاشـت رو مـيز و گفت: بيا اينو بگــير، شــمارو به خــير، مــارو به ســلامت! من هم گفــتم جهــنم و ضــرر! ماشــينو خـريدم 1400 حالا هم مــاشــينو دارم هم پول مـاشيــنو!! قـبول كــردم. هـردوتامــون خــوشـحال بـوديم! من فكـر ميكــردم اونو خــر كردم، اون فكـر ميكــرد مــنو خــر كـــرده!! بعــدش هم 150 دلار خــرج كردم و ماشــين مثــل اولش شــد!

گذشــت و گذشــت تا اينكه تصـميم گرفــتم از پاریس (مونیخ) به ســه تا ايالت اونطرفــتر (كاليفــرنيا - لوس آن ) هجــرت كنــم. ماشــينو آتيــش كــردم و رفــتم كه با بــرو بچــه هاي و دوســتان خــداحافظــي كــنم. دوســتان اظهــار لطـف كـردن كه: آر يو كــريـزي؟! (يعـني: بچـــه جــون! زده به ســرت خــل شــدي؟!)‌ آخــه دو روز راهــه!‌ اين لـگن تو رو تا ســر كــوچــه هــم به زور مي بـــره!! چطــور بهــش اعـتمــاد مي كـني؟! گفـــتم: نگــران نباشــيد! بدانيد و آگاه باشــيد كه خــداي زمــين و زمـــان با مــن اســت! هــرآنچــه ميخـواهـيد بگــوئيد. ولي من دســت از هــدف خـطـــيري كه دارم بــرنخــواهـــم داشــت!! (‌البتــه اينقــدر ادبي هــم نگـفــتم! ولي يه جــوابي بود تو هـمين مــايه هــا!!‌)‌ خـلاصـه دم خـدا گــرم دوتائي صـحيح و ســالم رســــيديــم لوس آنجــلس ( من و جــناب ماشــين!! ) البته هـــنوز اخــتلاف نظـر بين اينكه آيا من اونو رســوندم اينجــا يا اون مــنو، زياده!! ‌ به هــر حـــال غـرض از گـفـتن اين داســتان اينكــه: ميخــواســـتم به مــناســبت نزديك شــدن به تولد ماشین جانپ تـولـد ماشــين جــان رو از صـميم قـلــب تبــريك گفـــته، آرزوي ســلامتي و طــول عـمر ايشــان را ( با توجــه به جـيب خـالي بنــده!!)‌از خـــدا خــواســـتارم!!

ماشـــين جــون خـــيلي دوســتت دارم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 15:15  توسط hadi kzm  | 

چون نمیخوام از خونوادم بگم فقط میگم من احتمالآ داداش ندارم اگه داشتم هم اینجوری که نوشتم نیست

داداشِ‌ ما ....!



آقا ميگن گربه هفت تا جون داره. اين داداش ما بزنم به تخته،‌ بيست تا جون داره! يعني تقريباً معادل دوتا و نصفي گربه!!

اين آقا از همون بچگي استعداد شديداً خوبي داشت که مثل "اسپايدرمن" از سقف آويزون بشه و با مخ بياد زمين ولي هيچي اش نشه!! يادم مياد وقتي 4، 5 سالش بود،‌ يه روز تو شمال،‌ با يه "گاو" حرفش شد!!! گاوه هم رفت عقب و عقب تر ، و حمله کرد و با دوشاخش چنان شيرجه اي زد توي شکم داداش ما که نمونه اش رو هيچ گاو ديگه اي به هيچ گاوبازي نزده!! دکترها گفتند که شاخ آقاي گاو، دو سانت و نيم ديگه راه داشت که برسه به دل و روده آقاي داداش ما‌!! خوشبختانه قضيه به خير گذشت. اخوي ما که بزرگتر شد، عقلش رسيد که شوخي با گاو کار خوب و پسنديده اي نيست. عصر،‌ عصر تکنولوژي و زندگي ماشيني بود و شوخي با گاو کلاس کار آقاي اخوي رو پايين مي آورد!! رو اين حساب، يه شب که مهمون داشتيم،‌ اخوي جان رفت زير چرخ عقب ماشين آقاي مهمون خوابيد!!! آقاي مهمون خداحافظي کرد،‌ سوار ماشين شد، اومد دنده عقب بره ديد که عجب! چرا ماشين راه نميره؟! يه خورده بيشتر گاز داد، ماشين باز هم راه نرفت!‌ (‌ نکته: اگر شما هم کله مبارکتون رو بچسبونين زير لاستيک چرخ ماشين،‌ احتمالاً ماشين قدرت بيشتري ميخواد که از روي کله شما رد بشه!‌! )‌ خلاصه آقاي مهمون کم کم داشت عصباني ميشد و تو اين فکر بود که تخته گاز بزنه و از پارکينگ بياد بيرون، که يکهو بابا جان ما متوجه حضور يک جسم جاندارِ فسقلي زير چرخ شد! دويد و آقاي داداش رو که نقش و نگارِ لاستيکِ "راديالِ دنا"يِ چرخِ‌ عقبِ ماشينِ آقايِ مهمون روي صورت و دست و بالش چاپ شده بود، درآورد! داداش ما هم عصباني بود که:‌‌ "مگه مرض داري منو ازخواب بيدار ميکني؟!!"

گذشت و گذشت تا اينکه يه روز آقاي داداش،‌ با خودش نشست و فکر کرد و ديد که نه موجودات زنده (‌ بعنوان مثال: گاو!! ) تونسته کاري از پيش ببره، نه تکنولوژي ( ماشين آقاي مهمون!‌ ) رو اين حساب،‌ جرقه اي توي ذهنش زد و مثل کارتون پلنگ صورتي يه لامپ بالاي سرش روشن شد و اينبار دست به دامان طبيعت شد!!

اون روز بابامون دستمون رو گرفت و براي گردش برد به کوه و دشت و جنگل! آقاي اخوي ما هم که بعد از مدتها، جائي بزرگتر از آپارتمان نقلي 20 متري مون ديده بود،‌ مثل فنر اينطرف و اونطرف ميپريد! و هرچند تخصص برادر جان،‌ بالا رفتن از ديوار صاف و يا موارد متشابه بود، ولي "کوه" هم چيزي بود که ميشد ازش بالا رفت!! هرچي مامان جان گفت: " داداشِ پيام چرندياتي! بشين سرجات! اينقدر ورجه وورجه نکن!"‌، به گوش اخوي جان نرفت که نرفت! مثل بز کوهي از کوه و صخره هاي تيز و سنگي اش بالا رفت تا به جائي رسيد که کاملاً مطمئن شد که اگه از اونجا پرت بشه پائين ديگه حتمآً‌ فاتحه اش خونده اس!! خلاصه ما که پائين کوه بوديم يکهو ديديم يه چيزِ‌ "داداش مانند"! مثل تيله داره از اون بالاي سنگ و صخره قِل ميخوره و گرد و خاک ميکنه و مياد پائين!! يک ربعي طول گشيد تا اخوي از بالا تا پائين کوه رو دَرنَوَردَد! ما هم يک ربعي از اون پايين اين منظره جانسوز رو نظاره گر بوديم! (‌طرف داره تلف ميشه! ،‌ ما اينجا داريم فارسي را پاس ميداريم!! )‌ دهن مامانم همينجوري وا مونده بود، بابام رو شو کرده بود يه ور ديگه و گوشش رو تيز کرده بود که صداي "شَتَرَق" آخر ( يعني همانا سقوط اخوي جان با ملاج مبارک به پائين کوه! )‌ رو بشنوه، من هم توي ذهنم داشتم ليست کساني که ميتونن با تشريف فرمائي خود موجبات شادي روح آن مرحوم و تسلي خاطر بازماندگان رو فراهم کنن،‌ تهيه ميکردم!!!

اما از آنجا که اين داداش ما از اون داداشها نيست که با اون کوهها بلرزه(!)‌،‌ مثل گربه با چهار دست و پا اومد رو زمين، لباسش رو تکوند،‌ مثل کساني که شاخ غول شکونده اند دستهاشو به هم ماليد و نيم نگاهي به کوه انداخت! عمليات با موفقيت انجام شده بود. اخوي ما روي "طبيعت" رو هم به حمدِ الهي کم کرد!


حالا باز شما بگين "گربه" هفت تا جون داره

             راستی محض اطلاع دوستان و آشنایان و غیر آشنایان این عکس خودمه نه داداشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:33  توسط hadi kzm  | 

ريفرشمنت با جوس!

ريفرشمنت با جوس! سلام! از تهران در خدمتتون هستيم. هوا گرم، کثيف، شهر پر ترافيک، اما به هر حال، شهر خودمون! بعد از چهار روز مسافرت با عجله و ديدن خيلی جاها (از جمله پاسارگاد و نقش رجب و نقش رستم و تخت جمشيد و استخر و چندتا محل کمتر شناخته شده ديگه)، امروز برگشتيم تهران و خيال داريم کمی استراحت کنيم. اما يک چيز جالبی که امروز توی هواپيما از شيراز ديدم، علامتی بود که با دست روی  ميز متحرکی که مهمانداران هواپيما از روش خوراکی به ملت می دادند، نوشته شده بود. من هی سعی کردم اين علامت رو بخونم، هی نمی تونستم. خطش که عتيقه بود و اول من فکر کردم می گه «وشيرمنت باجوس». فکر کردم اسم کسی وشيرمنت بوده و فاميلش هم باجوس (عين مجوس!).  خلاصه، آخر سر از مهماندار محترم پرسيدم و ايشون اول يک لبخند مليحی حاکی از «آخی، بيچاره داهاتيه، خارجی بلد نيست!» زد و بعد با لهجه بچه های خانی آباد نيويورک، خواند «ريفرشمنت با جوس»!!!  (همون خوراکی با آبميوه خودمون!).  Refreshment with Juice. فکر کردم با اين جناياتی که در حق زبون فارسی داره انجام می شه، جميع اجمعين شاعران محترم مرحوم، بخصوص فردوسی فلک زده، مشغول غلت زدن در قبور خودشون هستند و اگر کسی به اينها سيم وصل کنه، می شه کلی انرژی محرکه ازشون استخراج کرد. ای آخ، ای بابا، ای فغان! آخه ديگه ما آبميوه مون هم شده «جوس»؟  اونهم از طرف مهمانداران مختلف ايران اير کذا و کذا که برای خواندن يک متن انگريزی از پيش نوشته شده، جون می کنند و آخر هم «خدمات پرواز» رو مثل «کلاغ» تلفظ می کنند؟  (they pronounce "crew" like "crow") همه عزيزان محترم و دلسوزان گرامی زبان فارسی برای مراسم دعای ندبه و نماز ميت برای مرحوم مغفور، حاج آقا زبان فارسی در محل دائمی فرهنگستان زبان فارسی دعوت هستند. زمان: هرموقع سال، بخصوص بعد از يک سفر هوائی (کبين کرو، ردی فور تيک آف!)  يا شنيدن اخبار تلويزيون. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:49  توسط hadi kzm  | 

زنگها براي كه به صدا در می‌آيند؟؟

< پلان اول:هادی چرندياتي خوشتيپ نژاد، بعد از يك هفته كار و بدبختي خسته و كوفته رسيده خونه و روي مبل ولو شده كه...>

<زنگ تلفن>
- بعله؟ بفرمائيد؟
- سلام! ميتونم با آقاي چرنده جاتي صحبت كنم؟
- منظورتون چرندياتيه؟
- بله بله! آقاي چرندياتي منزل تشريف دارن؟
- آقامون نيستن! من خودم چرندياتي هستم! امرتون؟
- من از شركت تلفن راه دور باهاتون تماس ميگيرم! ميشه ازتون بپرسم شما روزي چندبار به كجا زنگ ميزنين(!!)‌؟!
- {كلافه} والا من به كسي تلفن نميزنم. به هيچ سرويسي احتياج ندارم! الان هم راستشو بخواين خستم ميخوام برم يه چرت بزنم!
- حالا شما چه احتياج داشته باشيد چه نداشته باشيد، شركت ما قيمتهاي خوب و مناسبي رو به شما و خانواده محترمتون ارائه ميكنه!!
- آقا ممنون! من نميخوام! خداحافظ!!
- ولي آقاي چرنده جاتي؟... الو .. الو ....؟

<آقاي چرندياتي پكر و گرفته دوباره برميگرده تا روي مبل دراز بكشه كه ... >

<زنگ تلفن>
- سلام!! مژده مژده!!
- سلام! من مژده نيستم! اشتباه گرفتين!!
- نه! ميدونم مژده نيستي! منظورم اينه كه خبر خيلي خوبي براتون دارم!!
- چي شده؟ صابخونه نميخواد اين ماه ازم كرايه خونه بگيره؟؟؟
- نه! شركت "اتوبوس پرنده" با افتخار به اطلاع ميرساند كه دوران انتظار ديگر به سر رسيد!
- من منتظر چيزي نبودم به خدا!!
- بالاخره آژانس مسافرتي ما تورهاي سه روزه و پنچ روزه خود را به مناسبت ايام نوروز با قيمتهايي باورنكردني به هموطنان عزيز تقديم ميكند!
- {عصباني} آقا ممنون از لطفتون!‌ولي من وقت نميكنم مسافرت برم! الان هم خسته ام ! ميخوام برم استراحت كنم!
- باور كنيد زود كارم تموم ميشه! وقت اسمتون رو ميخوام و نام خانوادگي و سن و شماره شناسنامه و محل صدور و .....
- آقا! ممنون! من نميخوام برم جايي به خدا! ميخوام بمونم خونه .... ميخوام استراحت كنم!!!!
- به جان شما اگه من بذارم! باور بفرمائيد بهترين قيمت روز رو تقديمتون ميكنم!!!!!
- {با خشم} نه آقا ! نميخوام.. خداحافظ شما ...
- الو؟؟ آقاي .... اسمتون چي بود راستي؟؟ ....

<آقاي چرندياتي در حالي که زير لب به زمين و زمون بد و بيراه ميگه به طرف مبل ميره که يک دفعه...>

<زنگ تلفن>
- بفرمائيد؟
- سلام! ميشه با آقاي چهارده نباتي صحبت کنم؟
- { با عصبانيت} چهارده نباتي ديگه چيه؟؟ من چرندياتي هستم! چرندياتي! چرندياتي!
- اوه! ببخشيد آقاي چرندياتي! ببخشيد که مزاحمتون شدم. ميخواستم چند دقيقه اي از وقتتون رو بگيرم!
- { قرمز از شدت خشم!} نه آقا! من نه مسافرت ميخوام برم نه اينکه به کسي تلفن ميزنم! ميخوام برم استراحت کنم اگه شماها بذارين!
- البته آقاي چهارجهاتي(!)‌ من به اين چيزها که شما فرموديد کاري ندارم!! زنگ زدم به اطلاعتون برسونم که شرکت ما افتخار دارد که .....
- { در حالتي كه ميخواد گوشي تلفن را بجود(!) فرياد ميزند!!} بابا چرا دست از سرم برنميدارين؟؟ اگه گذاشتين براي دو دقيقه هم که شده کپه مرگمو بذارم و بميرم؟؟ اصلا من اگه بخوام بميرم کي رو بايد ببينم؟؟
- شما که اجازه نميدين من حرف بزنم! اتفاقا من هم زنگ زدم به اطلاعتون برسونم که شرکت ما افتخار دارد که بهترين و مرغوب ترين نوع تابوت رو در رنگ ها و طرحهاي مختلف باب سليقه هر سن و سالي با قيمتهايي بسيار عالي در اختيار علاقمندان قرار ميده!!
- .......
- تابوتهاي ما تماما از چوب گردو ساخته ميشه و مثل تابوتهاي ديگه نيست که با نئوپان ميسازن!
- ......
- در ضمن شرکت ما براي رفاه حال مصرف کنندگان(!!)‌ اين امکان رو به شما ميده که هزينه تابوتتون رو بصورت اقساط ماهيانه پرداخت کنيد که .... الو ؟
-.......
- جناب چارتابوتي؟ صدا مياد؟! لطفا نميرين! سئوالهاي من هنوز تموم نشده! چوبش گردو باشه خوبه ؟؟ الو ؟؟.....
- ......
- اين هم از کاسبي امروزمون! اي بخشکي شانس!! اين مشتريمون هم قبل از اينکه تابوت بخره، مُـــرد!!!!!
خوش باشید محمد هادی کاظمی

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 17:14  توسط hadi kzm  | 

آقا این عکس نه به بوش ربط داره نه به اون دانش آموزان آمریکایی/عکس منو معلم دوست داشتنمیمه

جرج بوش می ره بازديد يک مدرسه. سر کلاس می شينه و می گه هر سوالی داريد بکنيد. ُيکی بلند می شه و می گه: « سلام آقای رئيس جمهور، اسم من رابرته. من سه تا سوال داشتم: 1- چطور شد شما انتخابات رو باختيد، بعد برديد؟ 2- چرا شما می خواهيد بدون دليل به عراق حمله کنيد؟ 3- به نظر شما، بمب شيميايی هيروشيما، بزرگترين عمل تروريستی تاريخ نبود؟» جرج بوش تکونی رو صندليش می خوره و تا مياد جواب بده، زنگ تفريح می خوره. زنگ بعد، يک پسر ديگه بلند می شه و می گه: «آقای رئيس جمهور، اسم من جکه، و من پنج تا سوال داشتم: 1- چطور شد شما انتخابات رو باختيد، بعد برديد؟ 2- چرا شما می خواهيد بدون دليل به عراق حمله کنيد؟ 3- به نظر شما، بمب شيميايی هيروشيما، بزرگترين عمل تروريستی تاريخ نبود؟ 4- چرا زنگ تفريح 20 دقيقه زودتر به صدا در اومد؟ 5- رابرت کو؟!!»

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:22  توسط hadi kzm  | 

ماجراي خانوم رئيس!

راستش من نه تو شرکت کار میکنم/نه سنم به شرکتیها میخوره/نه مشکل سربازیم هنوز حل شده ولی این داستان رو که اگه خالی بندی نباشه واقعی هم نیست از خودم ساختم و امیدوارم خوشتون بیاد 

       آقا، يه روز اومدن به ما گفتن كه يه دختر خانومي قراره بياد و رئيسمون بشه! ما هم كه شنيده بوديم اين دختره خوشگل و خوش هيكله، با "آغوشي باز" و از خدا خواسته اين افتخار بزرگي كه نصيبمون شده بود رو ارج نهاديم!! بعدا ديدم كه خيلي هاي ديگه از كله گنده هاي شركت هم آغوششون بخاطر اين افتخار بزرگ، 180 درجه بازه! بالاخره اين افتخار خانم ، يعني ببخشيد، اين يارو دختره تشريف آوردن سر كار و كارشون رو شروع كردن! رئيس بزرگتره ،‌ ما و دختر خانوم رو به هم معرفي كرد. ما هم سلامي كرديم و چنان لبخند مليحی زديم كه لبمون چسبيد بيخ جفت گوشهامون!! با خودم گفتم تا باشه از اين رئيسها باشه!! بعد از ما خواستن كه چون اين خانوم تازه وارده بيزحمت فوت و فن و كارها و كاغذبازي ها و قوانين و مقررات و ضوابط و روابط و غيره و ذلك رو براش توضيح بدم!! من هم گفتم چشم، و شروع كردم بي زحمت به رئيسم (!!)‌ كار ياد دادم! مثل يك پسر خوب و ماه و نازنين ، ‌همچين با گشاده روئي رفتار ميكردم كه اگه كسي نميدونست فكر ميكرد كه اگه پسر پيغمبر نيستم ،‌ حداقل همسايه ديوار به ديوار پيغمبر ديگه حتما هستم!! اما از خدا كه پنهون نيست،‌از شما چه پنهون، اين دختره چنان اخلاق مزخرفي داشت كه نگو و نپرس! اول از همه اينكه گزارشات رسيده حاكي از آن بود كه اين خانوم با اينكه 29 سال بيشتر نداشت، 3 تا بچه قد و نيمقد از سه بابای مختلف(!)‌ تحويل جامعه داده بود!! يكي سياه سوخته، يكي موطلائي، يكي هم چشم بادومي!!! از اون طرف،‌ رئيس بزرگ بزرگه هم مثل مگس كه دور چيز(!!)‌ ميچرخه...، يعني ببخشيد! مثل پروانه كه دور شمع ميچرخه، قربون صدقه اين دختره ميرفت! به نظر ميرسيد علاقه شديدي داشت كه بابای بچه چهارم دختره باشه!!!
بگذريم،‌ بعد از دو سه هفته‌اي كه اين دختر خانوم به كارا وارد شد، شروع كرد به دستور دادن و "رئيس بازي" درآوردن! تا چهار نفر رو اطرافش ميديد بادإ به غبغب مينداخت و شروع ميكرد كه: هادی اين كارو بكن،  هادی اون كارو بكن، هادی چرا اين كارو نكردي؟ هادی چرا اون كارو نكردي؟ هادی اين كارو كي ميكني؟هادی اون كارو كي ميكني؟  هادی چرا داري اين كارو ميكني؟ هادی چرا داري اون كارو ميكني؟ هادی اين كارو قبلا بايد كرده هستيده بوده باشي،‌هادی  اون كارو قبلا بايد ميكرده شده خواهد بودي، .هادی. هادی ...
يكي نبود بگه آخه دختره [Beep] يادت رفته من يادت دادم چطوري رئيس بشي؟؟ وقتي هم كسي اون اطراف نبود، ميومد پيش من و ازم ميپرسيد كه بهش توضيح بدم فلان كار و بهمان كار رو چه جوري انجام بده!!
هنوزم كه هنوزه من دارم مثل پسر خوب ،‌ اوامر رئيسم رو اجرا ميكنم و رئيسم هم هر وقت سئوالی داره و كاری رو بلد نيست مياد از من ميپرسه!! ولی چشمم كور، دندم نرم،‌ حداقل به اين نتيجه علمی- هنری رسيدم كه آدمها رو نبايد با شكل و قيافه و اندازه دور كمر‌شون(!!) قضاوت كرد!!

اگه ديدين ديگه چيزی ننوشتم و ازم خبر‍ نيست ،‌ بدونين از دست اين رئيس جان خودم رو دار زده‌ام!!!   مخلص همتون محمد هادی               

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 15:22  توسط hadi kzm  |