تبليغاتX
AROOSIE AYNE VA NOOR

AROOSIE AYNE VA NOOR

عشق یعنی فراموش کردن خود در وجودکسی که همیشه و همه حال ما را یاد دارد

می گم خودمونیم ها کلاس گذاشتن زیادی چقدر بده.چون هر چقدر هم با کلاس باشی نرد خیلی ها بی کلاسیم و به قول این نسل سومی ها د موده.

مثلا ما فامیل دوری داریم به اسم مصطفی که سعی میکنه واسه همه کلاس اضافی بذاره/خودش رو از همه بالاتر نشون بده و آب تو دیت تر.مصطفی منو  پسر عمو صدا مکنه.مصطفی  پسر عموی دختر دایی خاله  پدرمه.جووني به سن ۲۴یا۲۵سال.لات و لوت و آسمان جل و بی دست و پا و پخمه و تا بخواهی بدریخت و بد قواره.الحمدالله سالی یک مرتبه از زبارت جمالش مسرور و مشعوف نمیشدم.از توصیف لباسش بهتر است بگذزم ولی همین قدر میدانم که سر زانوهای شلوارش از بس شسته شده بودند به قدر یک وجب خورده شده بودند که راستی راستی تصور می می کردی دو راس هندوانه از جایی کش رفته و در آنجا مخفی کرده استاو اغلب حرفهایش درباره برتری خود و خونوادش از نظر پولی ـ تحصیلی ـ فرهنگی ـ توت فرنگی ـ توالت فرنگی و...است و به توصیف من(نظر من)هر وقت می خواهد حرف بزنه ابتدا مبلغی سرخ و سیاه میشه و بالاخره صدایش مثل قلیونی که آتیشش را کم و زیاد می کنند / ازنی پیچ حلقوم بیرون می آید.این آدم بی چشم و رو که از امامزاره داوود و حضرت عبدالعظیم قدم آنطرفتر نگذاشته است / برای مردم بیچاره آنچنان با آب و تاب از سرگذشت خود در شیکاگو .منچستر .هامبرگ و شهرههای دیگر اروپا  و امریکا حکایت می کند که چیزی نمانده بود خود من هم بر منکرش لعنت بفرستم.همه گوش میشوند و او زبان.او وقتی به خانه ما می آید اینقدر از خود تعریف می کند (از درس گرفته تا جون آدمیزاد!!) که بعد از مرخص شدن ایشان از منزل ما سر کوفتها و ...توسط  پدر و مادر مثل   پتک می خوره تو  سر بنده(می خوره تو سر یه بنده خدا !!)جالبتر از همه اینکه او در خانیمان هنگام شام : عجب در این است که فرو رفتن لقمه های  پی در  پی ابدآ جلوی صدایش را نمی گرفتگویا حنجره اش دو لول داشت یکی بدای بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرفهای قلمبه!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 17:41  توسط hadi kzm  | 

امان از مش حسـن آقا!!


امان از مش حسـن آقا!!

اون روز غضـنفــر دلش خيلي گرفـته بود و به زمين و زمون بد و بيراه حواله ميكرد. مش حسن كه متوجه جريان شـده بود جلو اومد و كنار غضـنفـر كه به چوب دســتيش تكيه داده بود ايسـتاد و سر صحبت رو باز كرد:

- چي شـده گضنفــر؟! چرا اينقـده ناراحتي؟!

- اي مش حسـن؟! دلم به چي بايد خوش باشـه؟! خودت كه بهـتر ميدوني... محصول زمين امسـال خيلي خرابه. اين همه از صبح تا شب سر زمين جون ميكنيم، آخرش هم هيچي به هيچي. با اين وضع چطور ميتونم شكم زن و پنج تا بنده زاده رو سير كنم؟

- گضـنفـر جان خدا بزرگه. ايشالا همه چي درست ميشـه. تو هم البته راسـت ميگي. اينجا ديگه جاي موندن نيسـت. از ما كه ديگه گذشـته ولي شماها كه جووني و بنيه شو داري بايد براي خودت يه فكر اساسي كني! اصلا تو هم بايد مثل بقيه پاشي بري آمريكا!!!!!!

- مش حسـن؟! ما رو گرفــتي؟!!

- نه بابا! شوخيم كجا بود گضنفــر؟!! ميري اونجا گشـنگ برا خودت يه كار و كاسـبي راه ميندازي!!

- چي ميگي مش حسـن؟! آخه من پولم كجا بود كه برم آمريكا؟

- اونش جور ميشـه! نگران نباش! اين زمين و اون تاراخـتور رو برفوش. پولش در مياد!

- مش حسن! ول كن بابا! حالا بگو ما اين زمين رو فوروخـتيم و رفـتيم آمريكا! من كه زبون مبون اينگيليسي بيلميرم!

- زبون نميخواد! اونا هم مثل ما حرف ميزنن ولي با ناز بيشــتر! آمريكائي حرف زدن كاري نداره! رسيدي اونجا ميگي: ”تاكسي؟“ ، تاكسي مياد سـوارت ميكنه! بهش ميگي: ”هوتل!“‌، يكـراست ميبرتت دم هتل! برو اونجا گشـنگ استاراحت بكن، گشـنه ات شـد بيا بيرون هتل داد بزن “تاكسي!“ ، دوباره تاكسي مياد. بهش بگو ”روســتوران!“ ، مي برت رسـتوران! برو تو، به اون دخــتره كه مياد ســر ميـزت بگو: ”پيتـــزا!!“ ، گشنگ برات پيتزا ميارن ميخوري! اگه حوصله ات سر رفـت، بيا بيرون بگو:‌ ”تاكسي؟ سينمــا!‌“ . برو گشنگ فيلمت رو هم ببين! بعد بيا بيرون سيـنما و دوباره داد بزن ”تاكسي!“ ، تا اومد بهش بگو: ”هوتل!“ گشـنگ بر ميگردونتت به هـتل! اونجا اسـتاراحت بكن. فـرداش دوسـت داشـتي بري هواخـوري بگو: ”تاكسي؟ پارك!!“‌.....ديگه از اين راحات تر ميخواي گضـنفــر؟!؟!

غضنفـر سرش رو خاروند:

- راسـت ميگي ها مش حسـن! پس من اينگيليسي هم بلد بودم و خبر نداشـتم!

- آره جونم! من كه بهـت گفـتم! پيش از تو دوازده تا از جوون هاي ده خودمون و ده بالا رو هم همينجوري فرسـتادم آمريكا ! بي معرفت ها اينقـدر داره بهشـون خوش ميگذره كه حتي وقت نكردن يه زنگ بزنن يا يه نامه بدن و تشكـــر كنن!! تو هم مثل اونا نشي كه بري و خبري ازت نشـه گضـنفـر؟! ...



دو هفـته بعـد، غضنفـركفش و كلاه كرد. از اهالي ده خـداحافظي كرد و راهي آمريكا شـد! به فـرودگاه LAX لوس آنجلس رسيد و اومد بيرون داد زد: ”تاكسي!“. تاكسي اومد سوارش كرد.گفت: ”هوتل!“، بردنش هتل! گفت: ”روسـتوران!“، بردنش رسـتوران! گفت: ”پيتزا!‌“‌ براش پيتزا آوردن! گفت: ”سينمــا!” بردنش سـينما! گفت: ”پارك!“‌ بردنش پارك!......

خوشحال و خندون داشت توي پارك قــديم ميزد و به خودش ميباليد كه اينقـــدر به زبون انگليسي تســلط داره!! و چقـدر راحت ميتونه توي كشــور غريب گليم اش رو از آب بيرون بكشــه! توي اين فكـر ها بود كه يكهـــو متـوجه شـــد ”دوازده“ نفـر جلوش رديف ايســتادن! يكي از بين دوازده نفــر بيرون اومـد و گفـت: ببينم؟! مش حسـن آقا به تو نگفـت بعـد از ”پارك“ چي چي بايد بگـــيم؟؟؟؟؟؟؟؟
راستی عید همتون پیشاپیش مبارک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 21:59  توسط hadi kzm  | 

اینا هم عکسای منه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 16:34  توسط hadi kzm  | 

ماه عسل((نخونی نصف عمرت بر فناست))

سلام.راستش رو بخواین یکی از دوستانم(که درست حسابی نمیشناسمش) که که خودش وبلاگ نداره و به وبلاگم سر میزنه که احتمالآ از من خیلی هم بزرگتره دیروز از رو دوستی یا از روی چشم رو هم چشمی و پک وپز به ایمیلم پیامی فرستاده بود و توش نوشته بود روز دوم(سوم) عید می خواهم ماه عسل برم ترکیه چیزی نمی خای از اون وره آب برات بیارم که من هم ووسش یه مطلب در رابطه با ماه عسل براش نوشتم که امیدوارم خودش هم بخونه این را به عنوان کادوی عروسیشون البته از این بره آب!! از من قبول کنه...

نمیدونم این شعر رو توی دیوان اشعار وحشی بافقی خوندم یا تو تاکسی تو راه اکباتان-آزادی(!) شنیدم که میگفت:

فردا با هم میریم سفر، از همه دنیا بیخبر
با هم میریم ماه عسل، بیدار میمونیم تا سحر!

اصولا "ماه عسل" یکی از ماههای سال است که از 30 روز معمولا کمتر است. برای بعضی ها فروردین است، برای بعضی ها توی فوریه، برای بعضی ها هم بعد از محرم و صفر!
البته از بزرگان و علمای صاحبنظر(!) احادیث و روایاتی بیان شده که معتقدند واژه "ماه" در کلمه "ماه عسل" در اصل به معنای "قمر" یا همان سیاره گنده است که شبها نورافشانی میکند. حالا چه رابطه ای بین "ماه" و "عسل" و "شب" و "نورافشانی" هست، اونش دیگه بماند!
یه سری هم هستن که میگن منظور از "ماه"، همانا عروس خانوم تشریف دارن که روزهای اول بعد از ازدواج، در چشم آقای داماد خیلی ناز و خوشگل و گوگولی مگولی و "ماه" و شیرین و تودل برو و "عسل" به نظر میان!
هر چیزی هست و این ماه عسل هر معنایی لغوی که داشته باشه، هدف اصلی در کنار هم بودن این نوعروس و آن تازه داماد است. رسم است که عروس و داماد با هم به سفر کوتاهی میروند و آغاز زندگی مشترک خود را عاشقانه جشن میگیرند. سه چهار روزی دور از سرو صد، دور از دغدغه های کاری و دور از اضطراب های زندگی یکنواخت و روزمره، ولی در کنار یکدیگر.

معمولا داماد، محله یا شهری را در که برای این مناسبت درنظر دارد به عروس خانوم معرفی میکند و عروس خانوم معمولا با چشمانی که از خشم از حدقه بیرون زده (یا داره میزنه!) اعلام میکند که: وا.. خاک عالم! دختر کبری خانوم اینا که عروسی کرد، شوهره ورش داشت بردش ترکیه! حالا تو میخوای منو ورداری ببری چالوس؟ مردم بشنون چی میگن؟

زوجهای جوان معمولا به توافق میرسند که برای ماه عسل خود به ترکیه میروند!

حالا بعضی از این زوجهای جوان، خوش شانس تر از بقیه هستن و زمانی به ترکیه میروند که هوا گرم و مطبوع بوده، دماغشان قندیل نمیبندد! ولی همانگونه که گفتیم، هدف در کنار هم بودن است و قندیل بندی جنبه فرعی قضیه میباشد.

و اما "ماه عسل" فرصتی است تا عروس و داماد برای آغاز این زندگی مشترک با هم به {جَر و...} بحث و تبادل نظر بپردازند و مشکلات زندگیشان را با هم در میان بگذارند:
- راستی تو چرا دخترعمه ات سر عقد چیزی نداد؟
- گفتم بهت من حشیش میکشم؟
- نزار اون روی سگم بالا بیاد عزیزم!
- اون دختره کی بود که چهار ماه پیش داشتیم از خیابون رد میشدیم بهت نگاه کرد؟
- پیف پیف....واه واه ... اون جوراباتو برو بنداز دور.. بخاطر همین کارات بود که حق طلاق گرفتم!
- عزیزم، من ازاون دخترا نیستم که به فکر انگشتر برلیان باشم، ولی سال دیگه برای تولدم میریم ایتالیا؟!
- ....


توضیح: من همسرم را دوست دارم! هرچی اون میگه گوش میکنم!!..... و ترکیه میروم!
------------------------------------------------------------------------------

پس نویس: من تا امروز نمیدونستم ترکیه تو اروپاس یا آسیا! فردا داریم طبق فرمایش جناب وحشی بافقی، برای ماه عسل میریم استانبول ترکیه! ولی اصلا نمیدونیم کجا باید بریم! جای دیدنی داره اصلا؟ ترکیه تخت جمشیدش کجاشه؟ اگه کسی با اون حوالی آشناست یه سوتی، یه ایمیل یا کامنتی بذاره تا قندیل نبستیم! خدا یک در دنیا صد در آخرت ماه عسل قسمتتون کنه!


ممنون! به شما هم خوش بگذره!  

     آقا پدرام خوش بگذره.عزیزاز طرف محمد هادی کاظمی

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 16:36  توسط hadi kzm  | 

چاقو... برو بچه دماغو!!

دماغ از ديرباز سهم بسزاي‍ی در پيشبرد فرهنگ ايرانی داشته است. اين عضو كه بصورت سطحی شيبدار بهمراه دو سوراخ در منتها عليه آن، در محدوده بين دوچشم و دهان قرار گرفته، از قديم‌الايام مورد توجه شعرا و عرفای ايرانی بوده و باعث پيشرفت و ترويج ادبيات غنی فارسی گرديده است:

يك دسته گلِ دماغ پرور ........................ از خرمن صد گياه بهتر

و يا:

آنچه خواهی دلت همان بيند............................ وآنچه خواهد دلت، همان بينی

ويا:

آخ به قربان دماغت من برم............................. آن چش و ابروت را من چاكرم!



بچه كه بوديم همش بهمون ميگفتن: "چاقو.. برو بچه دماغو!" و ما ميخنديديم بدون اينكه معنی واقعی اين عبارت و رابطه چاقو با دماغ رو بطور دقيق متوجه باشيم! بعدها وقتی يكی از بچه‌های فاميل زد و جراح پلاستيك شد، تازه فهميديم دنيا دست كيه! تازه فهميديم كه ميشه به "دماغ" هم به عنوان يك منبع درآمد آبرومندانه نگاه كرد و نونِ شبِ زن و بچه رو از دماغ اين و اون تهيه كرد!!

اين روزها هم كه ماشالله مد شده هر خانمی برای اينكه دلبرتر و دلربا تر و تودل برو تر بشه (‌و در بعض‍ی مواقع فقط برا اينكه جلو پاشو ببينه تا زمين نخوره!!!‌)‌ دماغ نازنين رو ميفرسته زير چاقوی تيز آقای جراح! البته جای شكرش باقيه كه يك سری از خانومها بعد از عمل جراحی، خوشگل‌تر كه ميشن هيچ، يه سه چهار كيلو هم وزن كم ميكنن!!

حالا از دماغ كه بگذريم، بعضی‌ها از روی چشم و همچشمی ميرن دهن و قدشون و ... رو هم بزرگ ميكنن!! البته همه ميدونيم كه خرج هركدوم از اين عملها خدا تومنه، اگر چه بعضی‌ها راهشو بلدن و عمل‌ها رو دوتا يكی ميكنن! مثلا خانومه با دماغ گنده ميره پيش دكتر و با ارائه يكسری شعرهای انقلابی به دكتر ميگه:

دكتر جون قربون دستت! بی‌زحمت از "اينجای ما" بكاه و بر "اونجای ما" بيفزا‌ !!!



دكترهای ايرانی هم كه قربونشون برم كارشون رو خوب بلدن!! بعد از عمل هم ...... من نميگم چی ميشه! خودتون احتمالا ميتونين حدس بزنين!! :

- زن؟ خجالت بكش! يقه‌ تو درست كن! دماغت معلومه!!

- آقای دكتر، ديگه نميتونم به بچه‌ام شير بدم. هرچی "فين" ميكنم باز هم گشنه ميمونه!!!



حالا همه اينا به كنار، من نگران اون روزی هستم كه اين دماغهای پلاستيكی كمياب ميشه و بايد تو ناصرخسرو و كوچه پشت شهرداری دنبالشون بگردی!! :

- دماغ مايكل جكسونی تموم كرديم! ولي خواستی دوتا از اين دماغ الويسی‌ها بهت ميدم ببر نصف قيمت!

- شرمنده! فابريكشو نداريم، ولی اينا بازار مشتركيه! خيلی خوب زدن! دماغ خودم هم از هميناس! نيگا...!!!

- جون تو يه دماغ دارم آكِ آك! مال يه خانوم دكتر بوده! باهاش فقط Christian Dior بو ميكرده! تَقه نخورده جونِ تو! خودش قسم ميخورد كه يه بارم حتی انگشت توش نكرده! حالا خدا شاهده قيمت خريدمو بهتون دادم! شما ببر، مشتری ميشی!!




تازه هنوز به اوج فاجعه نرسيديم!! اوضاع وقتی بيخ پيدا ميكنه كه:

- آقای دكتر، من وضع ماليم خيلي خوب نيست. چهارتا دختر دم بخت دارم، ميشه اضافه‌های ـــــ" پسرم رو بهم بدين كه نگر دارم دو سه سال ديگه برای دماغ    دخترم استفاده کنم!!!!؟؟؟؟؟    

                                           

       

               کیفتون کوک ـ دماغتون چاق و سایتون مستدام

                              شاد باشید ـ محمد هادی کاظمی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 2:24  توسط hadi kzm  | 

سـال نو هـنوز هـم كه هــنوزه مبارك!

اين دوســتان خيلــي لطف كــردن و از يكي دو تا (!!) ايمـيلي كه فـرســتاده بودند اينطــور به نظــر مي آيد كه از اين سـايت تا حــدودي راضـي هســــــــتند و همــين كــــــه گوجه فــرنگي گنـديده (e-tomato) بـرام ايميــل نميكننــد خــودش خــيليه!! ولي از اونطـــرف بعضــي از عــزيزان نگــران بنـــده بودند كه: قـــاســـم؟! (‌ اسـم مسـتعـار من از اين به بعــد!) تو يه جـــا ميگي كه داري ميري ايــران، يه جــا ديگه حــرفهــاي نامــــــــربوط و "چــرنديات" (DUH!!) در مـــــــورد رضاشاه و جماران و در مورد انرژی هسته ای تو اين ســـــــايت مينويســي؟! اگه يكي از مامــوران محــترم نيــروي انتظـامي مســتقــر درفـــرودگاه مهــرآباد ســايت تو رو بخـــونه چي كــار ميخـواي بكـني؟! مگه نميبيني بقــيه اين نويســنده هاي روشـنفـكــر زنجــيراُ (!) مضــروب و مرحــوم و مفـقـــود ميشــن؟! ....

ديدم راســت ميگن بابا! بدين سـبب پس از اندكــي تاًمل به نتايج زير رســيدم:

1- اگر اون شـخص مـحـترم در فــرودگاه مهــرآباد اين ســايت رو ديده خــودش مـــرد باشــه بگه !

2- من تابســـتون ايران نميام! ولي شـمــا هنــوز ليست جاهاي ديدني تهــران (بجــز زندان اوين!)‌ رو كه قبــلا ازتون خـواســته بودم برام بفــرســتين!

3- ديگه كســي مــنو هادی صــدا نكــنه!


ارادتمند شـما: قـاســــم ( هادی ســـابق! ) كه نميخــواد بره ايران!
                                 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 16:42  توسط hadi kzm  | 

سر کلاس....



سر کلاس، معلم اقتصاد گفت:

من خيلي با جنگ مخالفم..

با خودم گفتم: بابا دمت گرم که به فکر آواره و بي خونمون شدن مردم هستی..

معلم اقتصاد ادامه داد: اگه جنگ بشه نرخ بهره های بانکی بالا ميره و سيستم اقتصادی آمريکا به خطر ميفته ،‌ اونوقت نميشه خونه با قيمت خوب بخريم!!

با خودم گفتم: زرشک!!



سر کلاس شيمي، دبير رو به بچه ها کرد و گفت:

من خيلي با جنگ مخالفم..

با خودم گفتم: قربون هرچي آدم انساندوست مثه تو....

دبير ادامه داد: آخه اگه جنگ بشه و بمب شيميائي بزنن به عراق،‌ فعل و انفعالاتش لايه ازن رو سوراخ ميکنه،‌ اونوقت ما چيکار کنيم؟!

با خودم گفتم: زرشک!!



معلم زبان، آدم فهميده ای‌ به نظر ميرسيد. به بچه ها گفت:

من خيلي با جنگ مخالفم..

با خودم گفتم: کاشکي ميشد همه به اندازه تو از جنگ بيزار بودن ....

معلم زبان ادامه داد: مردم همينجوريش بجای اينکه کتاب بخونن ميرن ميشينن پای تلويزيون که اخبار جنگ رو بيينن! حالا وای‌ به اينکه جدی‌ جدی جنگ بشه!!!

با خودم گفتم: زرشک!!



استاد جغرافيا،‌ عينکش رو روی‌ دماغش جا بجا کرد و گفت:

من خيلي با جنگ مخالفم..

با خودم گفتم: درسته دو بار منو تجديد کردی،‌ ولی بازم خودت!

استاد دماغشو بالا کشيد و گفت: از 100 نفر بپرسی‌ مرکز کرولينای‌ جنوبی‌ کجاس،‌ دو نفر هم نميدونن! ولی ماشاالله همه ميدونن کابل و بغداد کجاس! وای به اينکه جنگ بشه!!

با خودم گفتم: زرشک!!



دبير هندسه، دستهاي گچی شو به هم زد و گفت:

آقا من خيلی‌ با جنگ مخالفم...

با خودم گفتم: آخ شير مادرت حلالت! فکر نميکردم تو يکي دلت برا ملت عراق بسوزه!

به طرف ميزش اومد و گفت: ميترسم سربازامون موقع شليک بمب ، توی اين معادلات سينوس کسينوسی اشتباه کنن بزنن خودمون رو لت و پار کنن!!

با خودم ...........    محمد هادی کاظمی ـ خوش باشید لطفآ

                                                                

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 1:15  توسط hadi kzm  | 

اگه هادی کاظمی(بنده زاده بابام یا همین من)کارگردان میشد چی میشدا!

آقا اون روز يكی اومد داد زد كه: ای داش هادی خوش‌تيپ‌نژاد؟ چه نشسته‌ای كه هموطنای خارج از مرز و بوم اسلامی، با لوازم و تجهيزات بسيار محدود يك فيلمی ساخته‌اند كه يعنی‌ اسپيلبرگ بره با ولی‌اش بياد!!

ما هم با خودمون گفتيم: بابا ای‌ول!! بعدش هم يه ايل با خودمون جمع كرديم كه بريم سينما و به قول گفتنی: به حمايت از هنرمندان برون مرزی بشتابيم!‌!

ولي چی فكر میكرديم چی شد.... البته من برای اينكه حفظ آبرو كرده باشم: از همون اول فيلم شروع كردم به بَه‌بَه و چَه‌چَه كردن! اما چه فايده كه 24 عدد چشم ناقابل در طرحها و رنگهای مختلف با خشم به من خيره شذه بود و فحش‌ها بود كه زير زبونی به سوی شخص محترم بنده حواله ميشد!!!!

و اما موضوع و داستان اين فيلم آبدوغ خياری محصول خارج از كشور.... :

( مادر، دختر و پسر خردسالش داخل هواپيما - از تهران به لوس‌آنجلس )

پسر: مامانی؟ كجا داريم ميريم؟

مادر: داريم ميريم لوس‌آنجلس، پيش دايی علي!
(‌انگار دارن ميرن خونه همسايه‌ بغلی‌!‌)‌

دختر: چه خوب! مامانی؟ اونجا از ايران بهتره؟

مادر: نه عزيزم! هيچ جايي مثل ايران نميشه، اون صفا و صميميت بين مردم، اون كوچه باغها،‌ اون عطر گلهای مريم، اون خاطره ها..... هيچ كجا اون چيزا رو نداره.. اما در عوض لوس آنجلس هم چيزهايي داره كه هيچ كجاي دنيا، حتي تو ايران پيدا نميشه!

دختر و پسر (با هم)‌: مثل چي؟!

مادر: مثل اون كبابهاي خوشمزه لوس‌آنجلسي(!)‌ ....يادم مياد دايي علي تو نامه هاش هميشه برام از يه رستوران خيلي خوب توي لوس‌آنجلس مينوشت.. بذاريد فكر كنم ببينم اسمشو يادم مياد يا نه
(‌بعد يك حالت متفكرانه به خود گرفت و مثل اينكه داره تئوری نسبيت رو از راه فيثاغورث(!)‌ ثابت ميكنه !! ) .. آهان! يادم اومد.. رستوران جوان واقع در 1423 سنتامونيكا بلوار نبش خيابان پيكو!!!!!!!!! ....

پسر: اسمش چی بود مامان؟!

مادر
(‌اينبار آرامتر و شمرده تر، كه اگه كسي از تماشاچيان حاضر در سينما متوجه آدرس دقيق نشده‌اند،‌ اين بار كاغذ و قلم آماده كنند و يادداشت كنن!!‌ ): خوب دقت كن پسرم! يكبار ديگه بيشتر نميگم(!)‌: 1423 خيابون سنتامونيكا بلوار نبش پيكو!

دختر: مامانی مامانی! من ياد گرفتم بگم؟! 1423 سنتامونيكا بلوار، جنب پيكو!

مادر: آفرين دختر گلم!...



اول فكر كردم بابا حالا منظورشون تبليغ كه نبوده! همينجوري يه چيزی از دهنشون پريده! ولي با ديدن بقيه فيلم فهميدم كه آقاي كارگردان هنری همچين بی غرض هم نبوده!

خلاصه هواپيما به فرودگاه لوس‌آنجلس ميرسه ولی يه سری‌ از اين آدم بدا كه توی هر فيلمی هستن ميان و مادره رو ميندازن تو ماشين و ميدزدن! به همين راحتی! (‌ فی‌الواقع : شهر هرت!) دختر و پسر كوچولو ميمونن و يه شهر غريب! داستان از اينجاست كه جالب ميشه! چون حالا اون دوتا كوچولو مجبورن مثل "هاچ" دنبال مادر گمشده‌ شون بگردن!

دختر(‌ با گريه!)‌ : داداشی؟ حالا چيكار كنيم؟

پسر
( تو مايه‌های ناصر ملك مطيعي!!‌ ): نگران نباش خواهر (‌= آبجی!) بالاخره { از زير زمينم كه شده!! } پيداش ميكنيم!

دختر: من خيلي ميترسم! ...

پسر: كاشكی ميشد به اون رستوران خيلی خوبی كه مامان ميگفت ( دلچسب ترين غذاها رو داره!!) بريم و دايي علی رو اونجا پيدا كنيم!! راستی يادته آدرسش چی بود؟!

دختر(‌ با گريه ): آره! 1423 خيابون سنتامونيكا بلوار، جنب پيكو(!!)


{ چراغ قرمزو كه رد كردی ساختمون آجرسه سانتيه سمت چپت مشخصه!!!‌ }

پسر: پس بيا بريم اونجا رو پيدا كنيم!!


خلاصه كوچولوهای قصه ما راه ميفتن تو خيابون.. تا ميرسن به يه آقای سياهپوست آمريكايي:(با زبون بی زبونی و اشاره گفتند)این ادرس رو به ما نشون بده

جونم براتون بگه! اون آقا آمريكائي مهربونه با اون پسره و اون دختره پا ميشن ميرن رستوران جوان، واقع در 1423 سنتا مونيكا بلوار!

به رستوران كه ميرسن (‌واقع در ....!!‌)‌، دوربين يه بيست دقيقه ای بی‌اغراق همه چيزو ول ميكنه و از در و ديوار رستوران فيلم ميگيره!! آقا سعيد، صاب مغازه، كت شلوار و كراوات زده واستاده دم در، انگار ميخواد بره عروسی ننه‌اش!! احتمالا ديروز هم رفته بوده آرايشگاه و به آرايشگرش گفته: موهامو يه جوری بزن كه تو "فيلم" قشنگ بيفتم!! آخه اين پسرخاله ما تو دبيرستان دوره طرح كاد (!)‌ رفته دكون عكاسی، حالا ميخواد از من و رستورانم فيلم بسازه و جفتمونو معروف كنه!!!

آقا سعيد جلو اومد و سلامی كرد و داد زد كه: "ممدآقا چهارتا پرس سلطاني سفارشی بيار! فيلمبرداريه!" بعد اومد و نشست سر ميز:


آقا سعيد: به رستوران جوان خوش اومدين!


كات! آقا كات! سعيد جان "به رستوران جوان خوش اومدين" يعني چي؟! يكی اگه نشناسه،‌ از كجا بفهمه كه رستوران جوان كجاس؟!! دوباره ميگيريم! صدا دوربين اكشن!! ..


آقا سعيد: به 1423 سنتا مونيكا خوش اومدين!!! من و رستوران من با سالها تجربه و كادری ورزيده و انواع غذاهای خوش طعم ايرانی همه روزها حتی ايام تعطيل، از ساعت 9 صبح تا 10 شب آماده است تا به شما كمك كنه مادرتون رو پيدا كنيد!!!!!

پسر: خيلی ممنون!

دختر: آقا شما خيلی خوبين! درست مثل غذاهای توی منو تون!!



آقا دردسرتون ندم! خلاصه نفهميديم چی شد كه مادره تونست از دست آدم بدا فرار كنه و بسوی 1423 بشتابد! از اون طرف هم دايي علی كه شيكمش به قار و قور افتاده بود با خودش ميگه چطوره يه سر برم به 1423 ؟! القصه در يك لحظه به يادماندنی، لحظه ای كه اشك به چشمها مياورد، دايي جان و مامان جان و بچه ها همديگه رو در رستوران جوان، در 1423، در اين بزرگ ميعادگاه عاشقان(!!)‌ در آغوش ميگيرن!!! وای كه چه رمانتيك! بيگير منو!


آخر فيلم هم نوشت: با تشكر از رستوران جوان كه ما را در ساخت اين فيلم ياری دادند!!

                                                                           

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 18:52  توسط hadi kzm  |