تبليغاتX
AROOSIE AYNE VA NOOR

AROOSIE AYNE VA NOOR

عشق یعنی فراموش کردن خود در وجودکسی که همیشه و همه حال ما را یاد دارد

يکي از اون روزایی که تو ایران بودم (البته من بیشتر عمرم رو تو ایران بودم) توفيقي نصيب شد که با دوستان بريم يه سر به کاخ سعدآباد،‌ خونه رضا شاه کبير (‌ پدر شاه ملعون رحمه الله عليه!‌‌‌‌ )‌. خودشون منزل تشريف نداشتن. همسايه شون گفت چند وقتيه رفتن جزيره موريس و هنوز تشريف نياوردن. وارد حياط شديم. من نميدونم اين آقا رضا خونه به اين بزرگي ميخواسته چيکار؟ آخا مرد مؤمن؟ اينا رو خمس و زکاتشونو دادي؟؟ ولي از حق نگذريم،‌ من تا اون موقع نميدونستم، ولي به نظر مياد اين آقا رضاي پهلوي خيلي ورزشکار بوده! ما فقط از در ورودي تا خود کاخ حدود يک ربع سربالائي هن هن کنان ، قدم به قدم جون کنديم تا بالا رفتيم. حالا اين پيرمرد چه جوري اين راه رو ميرفته خدا ميدونه! بيشتر از اون دلم برا محمد رضا کوچولو ميسوزه! بنده خدا هر روز صبح که تاج الملوک از خواب بيدارش ميکرده و بهش ميگفته: "ننه!‌ فدات شم، برو از سر کوچه دو تا نون سنگک خشخاشي بگير!‌ بگو سفارشي بده مال باباته!!!"‌ بايد اين راه رو ميرفته و برميگشته! آقا باور نميکنيد! ولي اينقدر راش طولاني بود که بين راه يه دکون زده بودن و به تشنگان و در راه ماندگان(!) نوشابه و چايي و .... ميفروختن، اون هم به نرخ رضا شاهي! از صاب مغازه پرسيدم: " شما ها اون موقع که اون خدا بيامرز هم ميومد اينجا اينقدر گرون پاش حساب ميکردين؟!!" يارو جوابي نداد و دوستان هم هي سيخونک ميزدن که يعني: " هادی! خفه شو!‌" ...

بالاخره دم دماي غروب(!)‌ به کاخ رسيديم. اون گوشه سمت راست،‌ زمين رو کنده بودند و داشتن آثار باستاني(!) ميساختن. روبروي کاخ هم اون ماشين رلز رويس رضا شاه پارک شده بود. ميگفتن اين همون ماشينيه که وقتي رضا شاه ميخوابيد،‌ محمدرضا يواشکي سوئيچش رو برميداشته و ميرفته ميدون تجريش ...بازي! ميگن فوزيه رو هم با همين ماشين بلند کرده بود! گوشه چپ سپر عقبش رو هم به جائي مالونده بوده که گويا رضا شاه تا اون موقع از قضيه بويي نبرده بود! بگذريم...

وارد کاخ شديم. سرايدار رضا شاه بليط هامون رو پاره کرد. از همون ابتداي ورود، زرق و برق و زيبايي سالن زد توي چشمون. دونه دونه به اتاقها سر زديم. طلا و نقره و جواهرات،‌ از در و ديوارها آويزون بود. يکي چشمش تو سقف و آينه کاريهاي حيرت انگيزش ميچرخيد،‌ يکي ديگه تو کار فرشهاي ابريشمي و دست باف کف اتاقها رفته بود. توفيقي نصيب شد تا مستراح (!)‌ سلطنتي رو هم ببينيم. يکي ميگفت يه دست از اون زير ميومده بالا و کونِ(!) آقاي عليحضرت رو ميشسته! آفتابه لگن ها همه طلاي 18 بود. وارد يه اتاق پذيرائي شديم. آقا يه ميز داشت خيلي عريض و طويل و با کلاس ، با ستِ قاشق و چنگال و بشقاب نقره. گفتم آقا بياين اون ساندويچ کالباس خيارشور ها رو که از خونه آورديم ميشينيم همينجا ميزنيم توي رگ! (‌از لب جوب که بهتره!! ) از اون طرف يه دختره که مسئول اونجا بود به همراه يه سري کاخ نديده وارد سالن شدند. دختره داشت براشون توضيح ميداد و ميگفت که اين ميز غذا خوري از آمريکا اومده (‌ببينيد؟ اين آمريکاي جنايتکار همه جا دست داره!‌) ،‌ اون شمعدون هديه از فلان کسکه؛ اون ظرف ميوه نقره اصله از فلانجا آوردن، ... گفت و گفت و گفت تا اينکه رسيد به يه تابلو که عکس رضا شاه و چند تن از ياران وفادارش(!)‌ بود و به ديوار زده بودند. دختره هم مثل نوار کاست داشت توضيح ميداد و گفت: اين هم عکس رضا شاه و چند تن از درباريان .. ولي غافل از اينکه اين
رفيق ما که با ما اومده بود، سرش درد ميکنه براي چيزهاي تاريخي! آقا شروع کرد به سئوال کردن از دختره که: ببخشيد خانوم؟ ميدونين هنگام گرفتن اين عکس نخست وزير کي بوده ؟! اين عکس قبل از اينه که پسر ميرزا حسن مستوفي براي خواستگاري دختر عمه خودش شمس الملوک به کرمان سفر کنه يا بعدش؟! چرا آ شيخ لطف الله که هميشه همراه رضا شاهه،‌ توي اين عکس نيست ؟! .... دختره هينجوري دهنش وا مونده بود که چي جواب بده! خب حق داشت بنده خدا! اين سئوالها توي اون کاغذه که بهش داده بودن حفظ کنه نبود!!

به نظر ميرسيد که توي اين چند سالي که صاب خونه منزل نبوده ، يه جورايي يه تغييراتي توي شکل و شمايل و دکوراسيون سالن ها داده شده. يه سري اتاقها بدون فرش بود و‌ يه سري مبل و صندلي از ست اصلي کم بود. بعدا که پرس و جو کرديم معلوم شد که يه سري خوب خوباشو بردن گذاشتن ‌ يک سري اش رو هم دادن به يه سري "مستحقِ يک دست(!)‌" که از دار دنيا هيچي ندارن بجز يه ريزه مملکت اسلامي و يکي دوتا حساب بانکي تو خارجه! خلاصه از کاخ اومديم بيرون گفتيم حالا کاخ مادر شاه کجاس؟ گفتن:‌ " مادر شاه دست آقاي خاتميه که اگه يه وقت مهمون خارجي داشتن، آبروشون جلوي آقايون مهمون خارجي نره!!! " والا ما هم ترسيديم که سراغ کاخ خواهر و عمه شاه رو بگيريم و کار به جاهاي باريک بکشه! رو اين حساب از کاخ سعدآباد اومديم بيرون
!

                                                             

                                         خوش باشید ـ مجمد هادی کاظمی            

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 21:37  توسط hadi kzm  | 

والا من دیدم یکی از دوستانم از حالا برای جام جهانی مطلب نوشته/من هم گفتم درباره عید نوروزبنویسم

البته واضح و مبرهن است که من بهار را خيلی خيلی دوست می دارم. بهار فصلی است در اوایل سال که با عید نوروز شروع ، و یه خرده بعد از رحلت حضرت امام (قدسره)‌ تمام می‌شود. بهار بسیار باستانی است و زمان شادی و سرسبزی و گل و سنبل و چیزهای خوب است تا قبل از ایام جانگداز رحلت. در بهار گلها بروی درخت‌ها می‌باشند که بسیار دلپذیر و فرحبخش است. کلاغ‌های بهاری نغمه خوانان به این شاخه و آن شاخه می‌پرند و ما را از خواب بیدار می‌کنند تا مژده فرارسیدن این ایام فرخنده را بدهند.

ما در عید نوروز به حمام میرویم و لباس برادرمان((البته من داداش ندارم و شما هم حرفهایم رو اصلا به دل نگیریدشوخیه)) را که کوچیکش شده اتو میکنیم و میپوشیم. عید بسیار خوب است و ما در عید عیدی میگیریم. البته قدیم‌ها از لای قرآن ۲۰۰ تومانی میگرفتیم که هم تبرک داشت و هم می‌شد با آن خرید کرد. اما حالا هنوز ۲۰۰ تومانی میگیریم که فقط تبرک دارد و به درد دیگری نمیخورد.

در ایام عید مردم به دید و بازدید هم می‌روند و تقریبا هفته ای ۳ یا ۴ بار ماکزیمم همدیگر را عیددیدنی می‌کنند. وقتی به خانه فامیل و دوستان می‌رویم، ندید بدید بازی در نمی‌آوریم و شیرینی‌های روی میز را فقط نگاه می‌کنیم. و وقتی آنها به خانه ما می‌آیند، میوه و شیرینی ها برای مهمان ها می‌باشند و ما فقط نگاه می‌کنیم. مادرم می‌گوید وقتی مهمان‌ها رفتند می‌توانیم میوه و شیرینی بخوریم. ولی وقتی آنها می‌روند جز پوست خیار و هسته شلیل و کاغذ شیرینی رولت چیز دیگری باقی نمی‌ماند. اگر ناصر آقا پسرش را آورده باشد که آن‌هم باقی نمی‌ماند.

دوازدهمین روز بهار، روز ۱۲ فروردین است که آنهم خیلی فرخنده و میمون است و ما آن را از خوشحالی جشن می‌گیریم و این عید را به همه تبریک و تسلیت و آری می‌گوییم.

روی هم رفته،‌ عید سعید باستانی بر همگان مبارک می‌باشد و سالی که نکو می‌باشد از بهارش پیدا می‌باشد. پس به امید آن روز ، و این بود انشای من در مورد بهار و زیبایی های موجود در آن.                     موفق باشید ـ محمد هادی کاطمی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 20:53  توسط hadi kzm  | 

ميگما! من تا وقتی ايران بودم فکر ميکردم فقط مائيم که توي مملکتمون کلاسهای آموزشی فوق برنامه داريم و مسجد محلمون کلاسهای قرائت و روخواني قرآن و خياطی و گلدوزی و نقاشي و سفالگری و ماست بافی و دوغ‌پزی داره!
امروز داشتم از جلوی يکي از اين مؤسسه های علمی- فرهنگی - هنری رد ميشدم، با خودم گفتم برم ببينم چه کلاسهايي دارن! بعضي از کلاسهاشون خيلی خدا بود! :

- چگونه ميتوانيم در هر سنی شاد و پرقدرت و دوستداشتنی بمانيم!
ديدم پنج شش نفری که سن مرحوم پدربزرگ بابام رو داشتن تو صف بودن که ثبت‌نام کنن!

- چگونه در eBay خريد و فروش کنيم!
ما يه
رفيقی داشتيم (داريم!)‌ که از يه بنده خدايي تو همين eBay، يه قورباغه رنگ شده رو بجای Labtop خريد، آخرش هم نه Labtop رسيد دستش نه قورباغهه!! يارو فروشنده هم رفت لهستان پناهنده شد انگار! حالا اگه اين رفيق ما ميرفت سر اين کلاس حداقل قورباغه که ميرسيد دستش که!

- چگونه يک روزه خواننده بشويم!
من فکر کنم توي اين کلاس همزبون زياد پيدا کنيم!!!

- چگونه ظرف 12 هفته مو درآوريم!!
اين کلاس به درد بابا جان ما ميخوره و خان عموم و دايي کوچيکه و اون يکي دايي با پسر بزرگش و دو تا نوه عموشون و باجناق زندايي شوهر خاله زن سابق همسايه خونه قبليشون!

- با دنيای ارواح ارتباط برقرار کنيد!
استاد سر کلاس: آقا ناصر! ايشون از روحهای خيلي عزيز ما هستن!

- چگونه در 30 ثانيه افکار افراد را بخوانيد!
شاگرده بعد از کلاس: ميخواستی به من فحش بدی مرتيکه؟ {شَـــتَــــرَق!!}

- چگونه هرچه خواستيد به هرکه خواستيد بفروشين!
اين يکی، شاگرد ايراني نداره ولي مطمئنم استادش ايرانيه!!

- چگونه به تمام نقاط دنيا بطور مجاني سفر کنيد؟
چه جوري؟ پياده؟!

- چگونه يک آشپز حرفه‌ای بشويد؟
من که خوش بختانه یا بد بختانه هنوز زن ندارم که جواب بدم!!

                                    

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 23:19  توسط hadi kzm  | 

اخه من نمی دونم تو ایران بعضی شیرینی ها رو برچه اساس نامگذاری می کنند مثلا شیرینی یز‌دی که تو همه قنادی های شهرهای ایران پیدا می شه به جز تو یزد /یا مثلا همین شیرینی دانمارکی...

 در پی توهین یک روزنامه دانمارکی به پیامبر اکرم(ص) گفته می شود در نامه ای به وزارت بازرگانی پیشنهاد شده است که شیرینی دانمارکی به شیرینی « گل محمدی» تغییر نام یابد. 
 
من میگم اخه حالا یه چند تا روزنامه دانمارک یه غلتی کردن و یه چند تا کاریکاتور از    روی بی تربیت یشون کشیدن/ حالا مردم بیچاره  دانمارک که تا پیش از این به خودشون می بالیدن که تو یه کشور تو این کره خاکی یه نوع شیرینی به اسمشون هست چه گناهی کردن که باید از این افتخار بزرگ محروم بشن.     

                                     خوش باشید ـ محمد هادی کاظمی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 17:39  توسط hadi kzm  | 

این هم واسه شماها که هنوز ...

    در كره‌ خاكي‌، طي‌ ساليان‌ سال‌، هميشه‌اتفاقاتي‌ نادر مي‌افتد كه‌ تا مدت‌ها زبانزد خاص‌ وعام‌ است‌، درست‌ مثل‌ اتفاقي‌ كه‌ چندي‌ پيش‌ درايران‌ افتاد و اين‌ خبر نقل‌ محافل‌ شد...
    در اين‌ اتفاق‌ نادر شاهد بوديم‌ كه‌ در تالار(شب‌ طلايي‌) شهر قدس‌ شهريار، در حضور 600ميهمان‌ اميرحسين‌ 6 ساله‌ و هانيه‌ 4 ساله‌ با هم‌نامزد شدند.

    (اميرحسين‌ خالقي‌) و (هانيه‌ مرادي‌) با تصميم‌خانواده‌هاي‌ خود، با هم‌ نامزد شدند; براي‌تان‌عجيب‌ است‌ ... بارها ديده‌ايد كه‌ بعضي‌ ازخانواده‌ها، از كودكي‌ دختري‌ را به‌ نام‌ پسر خودنشان‌ مي‌كنند كه‌ البته‌ بيشتر در ازدواج‌هاي‌ فاميلي‌اين‌ مسئله‌ خود را نشان‌ مي‌دهد، ولي‌ حالاخانواده‌هاي‌ خالقي‌ و مرادي‌ اين‌ (نشان‌ كردن‌)را، رسمي‌ كرده‌اند... روز جشن‌ تمامي‌ ميهمان‌ها،خبر نداشتند كه‌ به‌ چه‌ خاطر كارت‌ دعوت‌ به‌ دست‌آنان‌ رسيده‌ است‌ و همه‌ از يكديگر مي‌پرسيدندكه‌ چه‌ خبر است‌؟ اما با ديدن‌ عروس‌ و دامادكوچولو از تعجب‌ بر صندلي‌هاي‌شان‌ ميخكوب‌شدند.
    عروس‌ و داماد در حالي‌ كه‌ در كنار يكديگر راه‌مي‌رفتند، وارد سالن‌ جشن‌ شدند و هر يك‌ برروي‌جايگاه‌ مخصوص‌ خود نشستند و با لبخند به‌ميهمان‌هايي‌ كه‌ از تعجب‌ دهانشان‌ باز مانده‌ بود،نگاه‌ مي‌كردند. جريان‌ از چه‌ قرار بود، بخوانيد:
    
    دامادي‌ پسرم‌
    پدرهاي‌ عروس‌ و داماد با يكديگر فاميل‌هستند. پدر داماد، نوه‌ دايي‌ پدر عروس‌ است‌ وپدر عروس‌ نوه‌ عمه‌ پدر داماد... داود خالقي‌ كه‌27 سال‌ سن‌ دارد، مي‌گويد: (آرزوي‌ من‌ اين‌است‌ كه‌ فرزندم‌ هر چه‌ زودتر، سر و سامان‌ بگيرد)و مي‌پرسيم‌ به‌ اين‌ زودي‌ كه‌ مي‌گويد: از آنجا كه‌آرزوي‌ هر پدري‌، ديدن‌ پسرش‌ در لباس‌ دامادي‌است‌، من‌ هم‌ دلم‌ مي‌خواست‌ به‌ اين‌ آرزو برسم‌.در حالي‌ كه‌ خودمان‌ را براي‌ گرفتن‌ جشن‌ تولدآماده‌ مي‌كرديم‌، با ديدن‌ هانيه‌ دختر چهارساله‌يكي‌ از بستگان‌مان‌ فكري‌ به‌ يك‌باره‌ در ذهنم‌جرقه‌ زد، البته‌ هر دو خانواده‌ در اين‌باره‌ صحبت‌كرده‌ بودند كه‌ هانيه‌ همسر اميرحسين‌ شود وزماني‌ كه‌ آنان‌ بزرگ‌ شوند به‌ عقد يكديگر دربيايند.
    داود خالقي‌ مي‌گويد: آن‌ مراسم‌ يك‌ شب‌فراموش‌ نشدني‌ بود و در آن‌ لحظات‌ من‌ ازخوشحالي‌ گريه‌ مي‌كردم‌ و از اينكه‌ پسرم‌ را بالباس‌ دامادي‌ در كنار عروسم‌ مي‌ديدم‌، خيلي‌خوشحال‌ بودم‌ به‌ آنها يك‌ خودروي‌ زانتيا هديه‌دادم‌. پس‌ از برگزاري‌ جشن‌ نامزدي‌ به‌ همراه‌ميهمان‌ها به‌ خانه‌ آمديم‌، وقتي‌ خانواده‌ هانيه‌تصميم‌ گرفتند به‌ خانه‌ خودشان‌ بروند، هانيه‌حاضر نبود منزل‌ ما را ترك‌ كند و با زبان‌كودكانه‌اش‌ مي‌گفت‌: (من‌ عروس‌ اين‌ها هستم‌ وبايد اين‌ جا بمانم‌)€ پس‌ از آن‌ روز اميرحسين‌ وهانيه‌ تقريبا هر روز يكديگر را مي‌بينند و با هم‌ بازي‌مي‌كنند، اگر روزي‌ هم‌ يكديگر را نبينند، از احوال‌هم‌ تلفني‌ پرس‌ و جو مي‌كنند.
    
    تفاهم‌ كامل‌
    از پدر داماد مي‌پرسيم‌ اگر اين‌ها بزرگ‌ شوندو همديگر را نخواهند، شما چه‌ كار خواهيد كرد...كه‌ مي‌گويد: ما تلاش‌ خواهيم‌ كرد كه‌ در آينده‌هيچ‌ مشكلي‌ پيش‌ نيايد و سعي‌ مي‌نماييم‌ كه‌ مهر ومحبت‌ يكديگر را در دل‌شان‌ جا كنيم‌. من‌
ومادرش‌ با پدر و مادر عروس‌ هيچ‌ مشكلي‌ نداريم‌،مگر اينكه‌ در آينده‌ عروس‌ يا داماد خودشان‌ بايكديگر مشكل‌ داشته‌ باشند، گرچه‌ بايد بگويم‌ درخانواده‌ ما كه‌ وضع‌ به‌ اين‌ شكل‌ مي‌باشد كه‌ ما به‌پدر و مادرهاي‌مان‌ احترام‌ زيادي‌ قائليم‌ و تابحال‌ حرف‌ آنان‌ را زمين‌ نينداختيم‌، يقين‌ دارم‌كه‌ اميرحسين‌ و هانيه‌ هم‌ به‌ اين‌ شكل‌ عمل‌ مي‌كنندو با هم‌ به‌طور رسمي‌ ازدواج‌ خواهند كرد، من‌يقين‌ دارم‌.
    وي‌ در ادامه‌ مي‌گويد: پسرم‌ و عروسم‌ بايكديگر تفاهم‌ كامل‌ دارند. تصميم‌ داريم‌ تا در 16يا 17 سالي‌ آنها را به‌ عقد يكديگر در بياوريم‌ و اگربتوانم‌ جشن‌ بزرگي‌ براي‌ آنها مي‌گيرم‌ و همه‌ را به‌اين‌ جشن‌ دعوت‌ مي‌كنم‌.
    از وي‌ مي‌پرسيم‌ كه‌ كمي‌ از گذشته‌ خودبگوييد، كه‌ خالقي‌ در پاسخ‌ مي‌گويد: هشت‌ سال‌قبل‌ زماني‌ كه‌ آهنگر بودم‌، به‌ خاطر اختلافي‌ كه‌ باصاحب‌ كارم‌ پيدا كردم‌ به‌ منزل‌ پدرم‌ در همدان‌رفتم‌; در آنجا با همسرم‌ كه‌ براي‌ ديدن‌پدربزرگش‌ كه‌ در همان‌جا زندگي‌ مي‌كردند،آمده‌ بود، آشنا شدم‌. به‌ او علاقه‌مند شدم‌ و پس‌از طرح‌ موضوع‌ با پدرم‌ در مدت‌ سه‌ روز مراسم‌عروسي‌ خود را برگزار كرديم‌، پس‌ از ازدواج‌ به‌شهر قدس‌ در حاشيه‌ تهران‌ آمديم‌ و زندگي‌ خودرا آغاز نموديم‌.
    همسر بسيار مهربان‌ و خوبي‌ دارم‌ و با كمك‌ او ودعاي‌ خير پدر و مادرم‌ كه‌ هميشه‌ همراه‌مان‌بودند، در زندگي‌ام‌ پيشرفت‌ كردم‌ و هم‌اكنون‌ نيزمعمار هستم‌. در زندگي‌ام‌ احساس‌ خوشبختي‌مي‌كنم‌ و پس‌ از به‌ دنيا آمدن‌ پسرم‌، خوشبختي‌ام‌تكميل‌تر شد. پس‌ از آنكه‌ اميرحسين‌ 6 ساله‌ شد وبه‌ كلاس‌ آمادگي‌ رفت‌، تصميم‌ گرفتم‌ جشن‌ تولدكوچكي‌ براي‌ او بگيرم‌، اما به‌ دليل‌ مشغله‌ زياد اين‌فرصت‌ را پيدا نكردم‌.
    خالقي‌ در پايان‌، يك‌ گفته‌ جالبي‌ هم‌ به‌ زبان‌مي‌آورد: مرگ‌ و زندگي‌ دست‌ خداست‌... انسان‌از فرداي‌ خود خبر ندارد، هميشه‌ به‌ خودم‌مي‌گفتم‌: شايد از دنيا رفتي‌، پسرت‌ را در لباس‌دامادي‌ نديدي‌. اين‌ هم‌ دليلي‌ شد تا اين‌ مراسم‌را هر چه‌ زودتر برگزار كنيم‌ كه‌ اگر فردا از دنيارفتيم‌، آرزو به‌ دل‌ نباشيم‌... جالب‌ است‌ بدانيد كه‌خود خالقي‌ هم‌ در 19 سالگي‌ داماد شد.
    او مي‌گويد: در زمان‌ ازدواج‌ من‌ 19 سال‌ وهمسرم‌ 17 سال‌ سن‌ داشت‌. خالقي‌ خانواده‌ سبزخود را خوشبخت‌ترين‌ خانواده‌ جهان‌ مي‌داند.
    
    پدر عروس‌: درباره‌ مهريه‌ نظر ندارم‌
    پدر عروس‌، دو سال‌ از پدر داماد بزرگ‌تراست‌. بهروز مرادي‌ 29 سال‌ سن‌ دارد و يك‌ پسر6 ساله‌، همسن‌ امير حسين‌ و يك‌ دختر 4 ساله‌ به‌نام‌ هانيه‌ دارد كه‌ حالا عروس‌ خانواده‌ خالقي‌است‌. زماني‌ كه‌ از ايشان‌ پرسيدم‌ چقدر مهريه‌براي‌ دخترتان‌ در نظر گرفته‌ايد، لبخندي‌ زد وگفت‌: من‌ با داود (پدر داماد) در اين‌ باره‌ صحبتي‌نكردم‌، اما در همين‌ حال‌ پدر داماد گفت‌:مي‌خواهم‌ ده‌ هزار سكه‌ طلا مهر عروسم‌ كنم‌€

    
    دنياي‌ شيرين‌
    دنياي‌ آنها دنياي‌ شيريني‌ است‌، در آغوش‌ پدرو مادرشان‌ نشسته‌اند و با يكديگر صحبت‌ مي‌كنند،از هانيه‌ مي‌پرسيم‌ كه‌ شما چقدر داماد را دوست‌داريد، كمي‌ مكث‌ كرد و سپس‌ گفت‌: خيلي‌...هانيه‌ دوست‌ دارد، معلم‌ بشود، اين‌ را
خودش‌مي‌گويد. از اميرحسين‌ مي‌پرسيم‌ كه‌ شما هانيه‌ راچقدر دوست‌ داريد، دو دستش‌ را بالا برد و گفت‌:به‌ تعداد انگشتان‌ دست‌، كه‌ پدرها مي‌خندند...
    اميرحسين‌ مي‌گويد: دوست‌ دارم‌ در آينده‌پزشك‌ شوم‌ و هانيه‌ هم‌ معلم‌ شود. سپس‌ هانيه‌ به‌او مي‌گويد برويم‌ با هم‌ بازي‌ كنيم‌ و چه‌ بازي‌اي‌بهتر از (خمير بازي‌)...
    
    شوخي‌ بود يا...؟
    خيلي‌ از ميهماناني‌ كه‌ به‌ مراسم‌ دعوت‌ شده‌بودند، ابتدا فكر مي‌كردند كه‌ پدر امير حسين‌، چه‌جشن‌ توليد مفصلي‌ براي‌ پسرش‌ گرفته‌ است‌، امازماني‌ كه‌ با چهره‌ اميرحسين‌ و هانيه‌ روبه‌ رو شدند،ابتدا تصور مي‌كردند كه‌ اين‌ يك‌ شوخي‌ است‌، اماپس‌ از گذشت‌ دقايقي‌، هنگامي‌ كه‌ متوجه‌ شدنداين‌ ميهماني‌ به‌ مناسبت‌ نامزدي‌ هانيه‌ و اميرحسين‌است‌، مانده‌ بودند كه‌ به‌ يكديگر چه‌ بگويند. پدرداماد مي‌گويد: چند ساعت‌ پيش‌ از آغاز مراسم‌،به‌ همراه‌ پسرم‌ به‌ آرايشگاه‌ رفتيم‌ و سپس‌ سواراتومبيل‌ گل‌ كاري‌ شده‌ شديم‌. بعد به‌ دنبال‌عروس‌ رفتيم‌، پس‌ از سوار كردن‌ عروس‌ كمي‌ درخيابان‌ها چرخيديم‌ و سپس‌ به‌ تالا رفتيم‌...
    
    
    در تالار ميهمانان‌ مشغول‌ صحبت‌ با يكديگربودند كه‌ ناگهان‌ خواننده‌ تالار اعلام‌ كرد كه‌ تالحظاتي‌ ديگر عروس‌ و داماد وارد مي‌شوند،تمامي‌ نگاه‌ها به‌ طرف‌ درب‌ ورودي‌ تالار برگشت‌،با آن‌ كه‌ جمعيت‌ لحظه‌اي‌ از تعجب‌ سكوت‌ كرده‌بودند، ناگهان‌ با تشويق‌ خواننده‌ تالار همه‌ مشغول‌دست‌ زدن‌ و شروع‌ به‌ هلهله‌ و شادي‌ نمودند.عروس‌ و داماد ابتدا ترسيدند، اما پدرهاي‌شان‌آرام‌شان‌ كردند و آنها را به‌ سمت‌ جايگاه‌ ويژه‌هدايت‌ نمودند.
    بستگان‌ و دوستان‌ كه‌ تازه‌ اين‌ مراسم‌، را باوركرده‌ بودند، شروع‌ به‌ ريختن‌ پول‌ بر روي‌ عروس‌و داماد كردند كه‌ مبلغ‌ قابل‌ توجهي‌ هم‌ جمع‌ شد.
    
    آشتي‌ مي‌كنيم‌
    از اميرحسين‌ مي‌پرسيم‌ كه‌ اگر هانيه‌ با تو قهركرد، چه‌ كاري‌ انجام‌ مي‌دهيد، كه‌ گفت‌: سريعاآشتي‌ مي‌كنيم‌، اميرحسين‌ از هانيه‌ اين‌ توقعات‌ رادارد:
    دوست‌ دارم‌ زماني‌ كه‌ هانيه‌ به‌ خانه‌ آمد بااسباب‌ بازي‌هاي‌مان‌ بازي‌ كنيم‌، به‌ خصوص‌خميربازي‌، ما عاشق‌ بازي‌ با خمير هستيم‌.
    دوست‌ دارم‌ هانيه‌ برايم‌ پلو با ماست‌ درست‌كند€
    
    ثبت‌ در كتاب‌ ركوردها
    باورش‌ مشكل‌ است‌، اما امير حسين‌ و هانيه‌كوچك‌ترين‌ عروس‌ و داماد جهان‌ هستند، عروس‌و دامادي‌ كه‌ به‌ صورت‌ رسمي‌ براي‌ آنان‌ نامزدي‌گرفتند.
    و تمامي‌، اقوام‌، دوستان‌ و بستگان‌ به‌ رسمي‌شدن‌ اين‌ مراسم‌ واقف‌ شدند، روي‌ همين‌ اصل‌بايد اين‌ اتفاق‌ نادر، در كتاب‌ ركوردهاي‌ گينس‌ثبت‌ شود.
    
    در مهد كودك‌
    به‌ مهدكودك‌ كه‌ مي‌رويم‌، (امير حسين‌) دركلاس‌ آمادگي‌ نشسته‌ است‌، او سال‌ ديگر بايد به‌كلاس‌ اول‌ برود، شيطنت‌هاي‌ بچه‌ گانه‌ در نگاه‌ اومشهود است‌، به‌ همراه‌ دوستانش‌ مي‌خندد، گوياخيالش‌ از آينده‌ راحت‌ است‌. معلم‌ مربوطه‌اميرحسين‌ مي‌گويد: از اين‌ وصلت‌ بسيارخوشحالم‌، البته‌ باورش‌ كمي‌ برايم‌ مشكل‌ است‌،اما اتفاق‌ شيريني‌ بود.
    از اميرحسين‌ مي‌پرسيم‌ آقا پسر، بهترين‌ حادثه‌شب‌ مراسم‌ نامزدي‌ چه‌ بود؟ كه‌ مي‌گويد: واردشدن‌ به‌ تالار كه‌ تمامي‌ ميهمانان‌ با تعجب‌ به‌ ما نگاه‌مي‌كردند و ديگري‌ پس‌ از پايان‌ مراسم‌ كه‌ درصندلي‌ پشت‌ اتومبيل‌ پدر نشستيم‌ و شادي‌ كنان‌ به‌همراه‌ كاروان‌ عروسي‌ به‌ خانه‌ پدر رفتيم‌.
    
    سخت‌گيري‌ نكنيد
    داود خالقي‌ كه‌ شايد 11، 12 سال‌ ديگررسمٹپدر داماد شود، مي‌گويد: به‌ خانواده‌هاتوصيه‌ مي‌كنم‌ كه‌ در ازدواج‌ جوانان‌ سخت‌گيرنباشد و آنها را به‌ ازدواج‌ تشويق‌ كنند و جوان‌هانيز مطمئن‌ باشند كه‌ اگر ازدواج‌ موفقي‌ كنند، درزندگي‌شان‌ پله‌هاي‌ ترقي‌ را به‌ سرعت‌ طي‌مي‌كنند، همان‌طور كه‌ اين‌ اتفاق‌ براي‌ من‌ افتاد.
    ماحصل‌ اين‌ ميهماني‌ عجيب‌ قرن‌ را خوانديد،شايد تا سال‌ها با چنين‌ مسئله‌اي‌ در دنيا مواجه‌نشويم‌. جالب‌ توجه‌ است‌، اينكه‌ خانواده‌هاي‌خالقي‌ و مرادي‌ چنين‌ تصميمي‌ براي‌ فرزندان‌خود گرفته‌اند...      راستی ناگفته نمونه این مطلب را از سایت خانواده سبز و با اجازه خودشان در وبلاگم قرار دادم.
    
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 12:28  توسط hadi kzm  | 

می گم خودمونیم ها تا حالا شده حتی واسه یه لحظه خودت رو از همه بالاتر ببینی...

ولی واسه من پیش اومده کی؟کجا؟الان برات میگم.

امسال بعد از اینکه عمل اپاندیسم تموم شد و اومدم خونه...

روزهای اول مرخص شدن من از بیمارستان مثل ماه عسل عروس دومادی بود که رفتن جزایر قناری.همه دست و پایم رو میمالوندن وبالشت زیر سرم رو مرتب می کردند.یکی برام میوه پوست می کند و دیگری برام کباب درست می کرد.ما هم فکر کردیم دیگه ناصرالدین شاه قاجاریم و همه ایران زیر سبیل ما(بیبیل ما)می چرخه.مادر و خواهرم هر روز صبح زودتر از من بیدار می شدند و صبحانه را با اشتیاق درست می کردند و بعد از بیدار شدن من از خواب مرا با آن تشریفات وصف نشدنی به صرف آن دعوت می کردند.

اقوام و دوستان هر کدام به دیدن من می امدندوگل و شیرینی می اوردند و پس از یک مهمانی مختصر هر کس مرفت پی کار خودش.دوازده روز به همین روال بود....ای کاش افتاب روز سیزدهم هرگز طلوع نمی کرد که به دنبال خود نحسی این روز سیزده مثل موریانه افتاد به جونم.

آن روز صبح نه از شور وشوق تشرنفات قجری خبر بود و نه از صدای بلبلان جزایر قناری اثری!       هنوز در خیال تخت ناصرالدین شاه داشتم با سبیل ناصرالدین شاهی خود ور میرفتم که با صدای مادرم از اون وضع اومدم بیرون

او گفت:بسه دیگه خجالت داره اینهمه روز تو خونه ...

گفتم پس صبحونه چی؟گفت بیرون میری سر راحت یه شیر و کیک بخر بخور.

می گم حتما شنیدید شعری رو که مگه یارو صبح رو عرش بوده و شب رو فرش.حالا این شده قضیه من.خوش باشید و حتما برام نظراتتون همراه با اسم قشنگتون رو برام بفرستید      محمد هادی کاظمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 18:7  توسط hadi kzm  | 

دستانم بوی گل میداد/ مرابه جرم چیدن گل بازداشت کردند.

ولی هیچ کس فکر نکرد که شاید من گلی کاشته بودم

                                       

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 12:40  توسط hadi kzm  | 

بازهم کوکو ,بابا کوکو دانمون در مد که؟(ENERGI_hasteyi)

یه روز بعد از ظهر داشتم تو ماهواره شوی( انا مصری)  نانسی عجرم رو میدیدم/تازه رفته بودم تو حس و با خودم شعر رو  میخوندم که دوباره این تلفن وقت نشناس ماکه هیچ کاری جز زنگ زدن و خردکردن عصاب من بلد نیست شروع به زنگیدن کرد .گوشی رو برداشتم/دوستم بود که بعد از سلام و احوالبرسی گفت که من راجع به انرژی هسته ای ایران دارم از دوستانم اطاعات جمع میکنم تو هم نظرت رو بده که من در جوابش نه گذاشتم نه برداشتم بهش گفتم:اخه چاقال تو رو چه به انر‌ژی... چرا ما باید تو کار بزرگان دخالت کنیم /تو هم مثل من راحت تو خونت بشین و ماهوارت رو ببین...    به قول یارو گفتنی

چون غرض از زندگانی مردن است                                     زود مردن علتش غم خوردن است

بعد بهش گفتم ولی چون رفیقمی...می خوام بایه مثال که تو اون ایران (بلانسبت)مرغ هست و امریکا و متحداش آشیزن برات توضیح بدم که اگه ایران طبق نظرامریکا انرژی...ادامه نده چی میشه >>>>>>

مرغ کشتار روز گفت:شما سر مرا بریدید.یر و بال مرا کندید و یاهای مرا قطع کردید.من جگونه می توانم مثل روز اول که سر و یا ویر وبال داشتم.روی چوب بست بشینم و خودم را گرم کنم؟

أشیز گفت:نگران نباش عزیزم/من تو را سوار جوجه گردان می کنم وآنقدر در آتش می گردانم تا حسابی می گردانم تا حسابی گرم شوی

                                          خوش باشید ـ محمد هادی کاظمی

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 17:22  توسط hadi kzm  |