ايران و بازيهاي جام اروپا:

بنام خداوند جان و خرد
که ايران را بخشي از اروپا نکرد!
داشتم با خودم فکر ميکردم که همه جا حق ما ايرانيها خورده شده. مثلا چرا ما قسمتي از اروپا محسوب نميشيم؟ مگر نه اينکه ما ۵ ساعت بيشتر با اروپا فاصله نداربم؟ اصلا براي اينکه ايران جزو اتحاديه اروپا نيست بايد يه روز اعتراض کنيم و مثلا همه به نماز جمعه بريم! يا اينکه همه بريم دم مرقد حضرت امام تحسن کنيم!
تازه اگه ما اروپايي بوديم کلي فايده داشت:
اولا اينکه ميرفتيم جام ملتهاي اروپا که براي اسلام و مسلمين کلي کلاس داشت. دوم اينکه چون آمريکا هنوز اروپا نشده، مشت محکمي به دهان ايشون ميزديم!
اگر هم ميباختيم و به مرحله بالا نميرفتيم، حداقل با آلمان و ايتاليا بازي ميکرديم و کمکشون ميکرديم که نبازند و امتياز بهتري بيارن و به مرحله بالاتر صعود کنن،که اين باز خودش باعث سربلندي و افتخار جهان اسلام و همچنين مشت محکم به دهان آمريکاست. تازهشم کلي زبون اروپائيمون خوب ميشد و ميتونستيم فحشهاي خارجي به داور حواله کنيم.
ولي افسوس که ما هنوز اروپا نيستيم! افسوس ...
به اميد اروپائي شدن تمام مسلمين جهان
+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 17:2  توسط hadi kzm
|
آقا ما از اون اول هم شانس نداشــتيم! تا وقـتي ايران بوديم، موقع بازي هاي جام جهاني بايد نصف شب بيدار ميشـديم و بازي ها رو ميديديم، حالا كه اومديم اينجا و البته برگشتیم ایران باز هم بايد نصـفه شـب بلند شيم. اين بي انصاف ها هم خوب دست به يكي ميكنن ها !!
ايران كه بوديم، نه ماهـواره داشـتيم، نه پولش رو! چشممون به همون تلويزيون پارس الكترونيك مون((سونی سابق)) بود و شبكه سوم اش. ولي هميشه خدا در حيرت بودم كه چرا مثلا موقع بازي آرژانتين و كره ، تماشاچي ها هـلند رو تشــويق ميكنن؟!!! حتي بعضي وقـتها ، طرفـداراي تيمي كه دو سه بازي قبل ، از بيخ و بن حذف خدائي شـده بود رو نشــون ميداد كه چنان بالا و پائين مي پريدن و پرچم كشـورشون رو به چپ و راست تكون ميدادند كه بيا و ببين!! با خودم ميگفـتم اينا همش سـياســته ، شايد براي تضعيف روحيه بقـيه اين كارا رو ميكنن!! ديدم اين ”آقايون تماشـاچي“ سر هر بازي ديگه هم به اسـتاديوم ميان و سر همون جاي قبلي شون ميشـينن و عين همون ورجه وورجه ها رو ميكنن و تازه انگار آقايون فيلمبردارها هم يه جــورائي باهاشـون فاميل هسـتن كه هر دو سه دقيقه يه بار توپ و زمين رو ول ميكنن و دوربين رو ميچرخونن رو اون اوباش!! اينظوري شد كه يه خورده به قضـيه مشـكوك شـدم !! و البته هنوز هم الحمدالله ماهواره نداریم.من که به خدا راضی ام چون اونجا هم که بودیم تلوزیون و ماهواره خارجی ها رو نگاه نمیکردم.

+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 13:48  توسط hadi kzm
|
محض اطلاع دوستانی که گفتند مشروب خوردم چون تو عکس هست باید بگم والا به پیر به پیغمبر من تو زندگیم هر چی خوردم(( کله پاچه و آبگوشت.. >>چشمک))دیگه چیزای حروم نخوردم که این هم که تو عکس میبینید ووسه قشنگیه تازش هم این شیشه هم الکل نداره.تازش هم ووسه اینکه از دلتون در بیارم چون فعلا مطلب جدیدی ندارم یه مطلب شاد رو از آرشیو مطالبم آماده کردم امیدوارم که یک کم بخندید و دلتون باز شه
مخلص همتون محمد هادی کاظمی
راستش رو بخواین یکی از دوستانم(که درست حسابی نمیشناسمش) که که خودش وبلاگ نداره و به وبلاگم سر میزنه که احتمالآ از من خیلی هم بزرگتره دیروز از رو دوستی یا از روی چشم رو هم چشمی و پک وپز به ایمیلم پیامی فرستاده بود و توش نوشته بود روز دوم(سوم) عید می خواهم ماه عسل برم ترکیه چیزی نمی خای از اون وره آب برات بیارم که من هم ووسش یه مطلب در رابطه با ماه عسل براش نوشتم که امیدوارم خودش هم بخونه این را به عنوان کادوی عروسیشون البته از این بره آب!! از من قبول کنه...
نمیدونم این شعر رو توی دیوان اشعار وحشی بافقی خوندم یا تو تاکسی تو راه اکباتان-آزادی(!) شنیدم که میگفت:
فردا با هم میریم سفر، از همه دنیا بیخبر
با هم میریم ماه عسل، بیدار میمونیم تا سحر!
اصولا "ماه عسل" یکی از ماههای سال است که از 30 روز معمولا کمتر است. برای بعضی ها فروردین است، برای بعضی ها توی فوریه، برای بعضی ها هم بعد از محرم و صفر!
البته از بزرگان و علمای صاحبنظر(!) احادیث و روایاتی بیان شده که معتقدند واژه "ماه" در کلمه "ماه عسل" در اصل به معنای "قمر" یا همان سیاره گنده است که شبها نورافشانی میکند. حالا چه رابطه ای بین "ماه" و "عسل" و "شب" و "نورافشانی" هست، اونش دیگه بماند!
یه سری هم هستن که میگن منظور از "ماه"، همانا عروس خانوم تشریف دارن که روزهای اول بعد از ازدواج، در چشم آقای داماد خیلی ناز و خوشگل و گوگولی مگولی و "ماه" و شیرین و تودل برو و "عسل" به نظر میان!
هر چیزی هست و این ماه عسل هر معنایی لغوی که داشته باشه، هدف اصلی در کنار هم بودن این نوعروس و آن تازه داماد است. رسم است که عروس و داماد با هم به سفر کوتاهی میروند و آغاز زندگی مشترک خود را عاشقانه جشن میگیرند. سه چهار روزی دور از سرو صد، دور از دغدغه های کاری و دور از اضطراب های زندگی یکنواخت و روزمره، ولی در کنار یکدیگر.
معمولا داماد، محله یا شهری را در که برای این مناسبت درنظر دارد به عروس خانوم معرفی میکند و عروس خانوم معمولا با چشمانی که از خشم از حدقه بیرون زده (یا داره میزنه!) اعلام میکند که: وا.. خاک عالم! دختر کبری خانوم اینا که عروسی کرد، شوهره ورش داشت بردش ترکیه! حالا تو میخوای منو ورداری ببری چالوس؟ مردم بشنون چی میگن؟
زوجهای جوان معمولا به توافق میرسند که برای ماه عسل خود به ترکیه میروند!
حالا بعضی از این زوجهای جوان، خوش شانس تر از بقیه هستن و زمانی به ترکیه میروند که هوا گرم و مطبوع بوده، دماغشان قندیل نمیبندد! ولی همانگونه که گفتیم، هدف در کنار هم بودن است و قندیل بندی جنبه فرعی قضیه میباشد.
و اما "ماه عسل" فرصتی است تا عروس و داماد برای آغاز این زندگی مشترک با هم به {جَر و...} بحث و تبادل نظر بپردازند و مشکلات زندگیشان را با هم در میان بگذارند:
- راستی تو چرا دخترعمه ات سر عقد چیزی نداد؟
- گفتم بهت من حشیش میکشم؟
- نزار اون روی سگم بالا بیاد عزیزم!
- اون دختره کی بود که چهار ماه پیش داشتیم از خیابون رد میشدیم بهت نگاه کرد؟
- پیف پیف....واه واه ... اون جوراباتو برو بنداز دور.. بخاطر همین کارات بود که حق طلاق گرفتم!
- عزیزم، من ازاون دخترا نیستم که به فکر انگشتر برلیان باشم، ولی سال دیگه برای تولدم میریم ایتالیا؟!
- ....
توضیح: من همسرم را دوست دارم! هرچی اون میگه گوش میکنم!!..... و ترکیه میروم!
------------------------------------------------------------------------------
پس نویس: من تا امروز نمیدونستم ترکیه تو اروپاس یا آسیا! فردا داریم طبق فرمایش جناب وحشی بافقی، برای ماه عسل میریم استانبول ترکیه! ولی اصلا نمیدونیم کجا باید بریم! جای دیدنی داره اصلا؟ ترکیه تخت جمشیدش کجاشه؟ اگه کسی با اون حوالی آشناست یه سوتی، یه ایمیل یا کامنتی بذاره تا قندیل نبستیم! خدا یک در دنیا صد در آخرت ماه عسل قسمتتون کنه!
ممنون! به شما هم خوش بگذره!

آقا پدرام خوش بگذره.عزیز
از طرف محمد هادی کاظمی
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 11:39  توسط hadi kzm
|
+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 21:2  توسط hadi kzm
|
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 20:42  توسط hadi kzm
|
داستان ماشين ما!
داســتان ازپنجــم فـروردين سـه ســال پيش شــروع شــد. اصــلا مثل اينكه اين ،پنجــم فـروردين تاريخــيه كه در زندگي من خــيلي اثـر گذاشــته! پنج فـروردين چندســال قبلش گواهي نامه رانندگيــم روبا هـزار شــوق و ذوق گـرفـته بــودم. پنجــم فـروردين سـال بعـدش بود كه بعـلت عـوامـلي ناشـناخـته ، با كمــال احـترام با ماشــين پدر جــان رفــتم تو درخــت!!!! (هــنوز خـودم نميدونم كه چي شــد كه اونجــوري شـد!) و امــا 5 فــــرورديــــن ســه ســال پيــش اولــين مـاشـــينمـو خـــريدم! آقــاي Joe Delapez توي روزنامه آگهــي داده بــود كه: بيــا كه حــراجش كردم! آتيش زدن به مــالم!! مــاشــين دســته گلـم، نيســـان ســنتـرا، 1984 نقــره اي، خــارجي خـارجي رو دارم مـفــــتي ميــدم! بهــش زنگ زدم گفـتم: مســتر جـو جـان، چـه خـبره؟! گفـت: 1700 تا بـده بـرو كيـفشــو كن! گفــتم: آخـه آي ام اســتيودنت! نو مــاني به جــون تو!! گفـت: اوكي! 1400 تا بده خيـرشــو ببــيني! مـاشــينو خــريدم. هـردوتامــون خــوشـحال بـوديم! من فكـر ميكــردم اونو خــر كردم، اون فكـر ميكــرد مــنو خــر كـــرده!!
مـاشــين خــوبي بـود. خـدا پدرصــاحبشــو بيـامــرزه. اين آقاي ”جــو” خيلي به اين مـاشين رســيده بــود. تمــام كاغـذ مــاغـذهاي پولـهــائي كه خــرج ماشـين كــرده بــود رو نگـه داشـــته بــود! كه مثــلا فـلان روز روغـنشـــو عــوض كــرده، فـلان روز بنــزين زده، فــلان روز محـكم ترمــز كـرده و يا فـلان روز بـاد چـــرخـش كـم شــده!!
آقــا اين مـاشــين با اينكــه فقــط يه دو ســه ســالي از حضــرت نوح! جــوون تر بـود، ولي بزنم به تـخــته خيــلـي به مــا حــال داد. البته خـيلي ها ســر اين قضــيه مســخره ام ميكــردن. عـمـــوم ميگـفت: من فكــر مي كـنم خـــود كـمـــپاني نيســـان هـم يــادش رفــته باشــه كه يه زمــوني يه همچــين ماشـــيني ســاخــته !! خــداداد ميگفــت: همه پولاشــونو جمع ميـكــنن تا يه ماشــين بــراي خـودشـــون بخــرن، من دارم پولامــو جـمع ميكــنم تا براي تــــو يه مــاشــين بـخــــرم!!!... تا اينكــه يكــروز از روزهاي خــوب خــدا ( يعــني روز تولدم!) داشـــتم مي رفــتم ســركار كه يك كــادوي تولـــد محـــكـم از عـقــب بـهـم اصـابت كرد!! داشــتن توي خيابون تعـمـــيرات ميكــردن. مجـبــور بودم بايســتم ولي گـويا ماشــين پشت ســري من اونقــدرهـا هـم مجــبور نبــود بايســته!! شـَتـَرَق از عقـب زد به مـاشـــين نازنين بنــده! قــربون ممــالك خــارجـه برم كه ظــرف كمــتر از ســه دقــيقـه ، ســه تا ماشــين پليس و دوتا آتش نشــاني و يه دونه از اين بيمــارســتانهاي ســيارخارجــي از راه رســيد! دردســرتون نـدم، با اينكه فقـط ســپر و چــراغ عقـب اُتُول جــان ناقص شــده بود، ولي بيمــه طـرف 1300 دلار گذاشـت رو مـيز و گفت: بيا اينو بگــير، شــمارو به خــير، مــارو به ســلامت! من هم گفــتم جهــنم و ضــرر! ماشــينو خـريدم 1400 حالا هم مــاشــينو دارم هم پول مـاشيــنو!! قـبول كــردم. هـردوتامــون خــوشـحال بـوديم! من فكـر ميكــردم اونو خــر كردم، اون فكـر ميكــرد مــنو خــر كـــرده!! بعــدش هم 150 دلار خــرج كردم و ماشــين مثــل اولش شــد!
گذشــت و گذشــت تا اينكه تصـميم گرفــتم از پاریس (مونیخ) به ســه تا ايالت اونطرفــتر (كاليفــرنيا - لوس آن
) هجــرت كنــم. ماشــينو آتيــش كــردم و رفــتم كه با بــرو بچــه هاي و دوســتان خــداحافظــي كــنم. دوســتان اظهــار لطـف كـردن كه: آر يو كــريـزي؟! (يعـني: بچـــه جــون! زده به ســرت خــل شــدي؟!) آخــه دو روز راهــه! اين لـگن تو رو تا ســر كــوچــه هــم به زور مي بـــره!! چطــور بهــش اعـتمــاد مي كـني؟! گفـــتم: نگــران نباشــيد! بدانيد و آگاه باشــيد كه خــداي زمــين و زمـــان با مــن اســت! هــرآنچــه ميخـواهـيد بگــوئيد. ولي من دســت از هــدف خـطـــيري كه دارم بــرنخــواهـــم داشــت!! (البتــه اينقــدر ادبي هــم نگـفــتم! ولي يه جــوابي بود تو هـمين مــايه هــا!!) خـلاصـه دم خـدا گــرم دوتائي صـحيح و ســالم رســــيديــم لوس آنجــلس ( من و جــناب ماشــين!! ) البته هـــنوز اخــتلاف نظـر بين اينكه آيا من اونو رســوندم اينجــا يا اون مــنو، زياده!! به هــر حـــال غـرض از گـفـتن اين داســتان اينكــه: ميخــواســـتم به مــناســبت نزديك شــدن به تولد ماشین جانپ تـولـد ماشــين جــان رو از صـميم قـلــب تبــريك گفـــته، آرزوي ســلامتي و طــول عـمر ايشــان را ( با توجــه به جـيب خـالي بنــده!!)از خـــدا خــواســـتارم!!
ماشـــين جــون خـــيلي دوســتت دارم! 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 15:15  توسط hadi kzm
|
داداشِ ما ....!
آقا ميگن گربه هفت تا جون داره. اين داداش ما بزنم به تخته، بيست تا جون داره! يعني تقريباً معادل دوتا و نصفي گربه!!
اين آقا از همون بچگي استعداد شديداً خوبي داشت که مثل "اسپايدرمن" از سقف آويزون بشه و با مخ بياد زمين ولي هيچي اش نشه!! يادم مياد وقتي 4، 5 سالش بود، يه روز تو شمال، با يه "گاو" حرفش شد!!! گاوه هم رفت عقب و عقب تر ، و حمله کرد و با دوشاخش چنان شيرجه اي زد توي شکم داداش ما که نمونه اش رو هيچ گاو ديگه اي به هيچ گاوبازي نزده!! دکترها گفتند که شاخ آقاي گاو، دو سانت و نيم ديگه راه داشت که برسه به دل و روده آقاي داداش ما!! خوشبختانه قضيه به خير گذشت. اخوي ما که بزرگتر شد، عقلش رسيد که شوخي با گاو کار خوب و پسنديده اي نيست. عصر، عصر تکنولوژي و زندگي ماشيني بود و شوخي با گاو کلاس کار آقاي اخوي رو پايين مي آورد!! رو اين حساب، يه شب که مهمون داشتيم، اخوي جان رفت زير چرخ عقب ماشين آقاي مهمون خوابيد!!! آقاي مهمون خداحافظي کرد، سوار ماشين شد، اومد دنده عقب بره ديد که عجب! چرا ماشين راه نميره؟! يه خورده بيشتر گاز داد، ماشين باز هم راه نرفت! ( نکته: اگر شما هم کله مبارکتون رو بچسبونين زير لاستيک چرخ ماشين، احتمالاً ماشين قدرت بيشتري ميخواد که از روي کله شما رد بشه!! ) خلاصه آقاي مهمون کم کم داشت عصباني ميشد و تو اين فکر بود که تخته گاز بزنه و از پارکينگ بياد بيرون، که يکهو بابا جان ما متوجه حضور يک جسم جاندارِ فسقلي زير چرخ شد! دويد و آقاي داداش رو که نقش و نگارِ لاستيکِ "راديالِ دنا"يِ چرخِ عقبِ ماشينِ آقايِ مهمون روي صورت و دست و بالش چاپ شده بود، درآورد! داداش ما هم عصباني بود که: "مگه مرض داري منو ازخواب بيدار ميکني؟!!"
گذشت و گذشت تا اينکه يه روز آقاي داداش، با خودش نشست و فکر کرد و ديد که نه موجودات زنده ( بعنوان مثال: گاو!! ) تونسته کاري از پيش ببره، نه تکنولوژي ( ماشين آقاي مهمون! ) رو اين حساب، جرقه اي توي ذهنش زد و مثل کارتون پلنگ صورتي يه لامپ بالاي سرش روشن شد و اينبار دست به دامان طبيعت شد!!
اون روز بابامون دستمون رو گرفت و براي گردش برد به کوه و دشت و جنگل! آقاي اخوي ما هم که بعد از مدتها، جائي بزرگتر از آپارتمان نقلي 20 متري مون ديده بود، مثل فنر اينطرف و اونطرف ميپريد! و هرچند تخصص برادر جان، بالا رفتن از ديوار صاف و يا موارد متشابه بود، ولي "کوه" هم چيزي بود که ميشد ازش بالا رفت!! هرچي مامان جان گفت: " داداشِ پيام چرندياتي! بشين سرجات! اينقدر ورجه وورجه نکن!"، به گوش اخوي جان نرفت که نرفت! مثل بز کوهي از کوه و صخره هاي تيز و سنگي اش بالا رفت تا به جائي رسيد که کاملاً مطمئن شد که اگه از اونجا پرت بشه پائين ديگه حتمآً فاتحه اش خونده اس!! خلاصه ما که پائين کوه بوديم يکهو ديديم يه چيزِ "داداش مانند"! مثل تيله داره از اون بالاي سنگ و صخره قِل ميخوره و گرد و خاک ميکنه و مياد پائين!! يک ربعي طول گشيد تا اخوي از بالا تا پائين کوه رو دَرنَوَردَد! ما هم يک ربعي از اون پايين اين منظره جانسوز رو نظاره گر بوديم! (طرف داره تلف ميشه! ، ما اينجا داريم فارسي را پاس ميداريم!! ) دهن مامانم همينجوري وا مونده بود، بابام رو شو کرده بود يه ور ديگه و گوشش رو تيز کرده بود که صداي "شَتَرَق" آخر ( يعني همانا سقوط اخوي جان با ملاج مبارک به پائين کوه! ) رو بشنوه، من هم توي ذهنم داشتم ليست کساني که ميتونن با تشريف فرمائي خود موجبات شادي روح آن مرحوم و تسلي خاطر بازماندگان رو فراهم کنن، تهيه ميکردم!!!
اما از آنجا که اين داداش ما از اون داداشها نيست که با اون کوهها بلرزه(!)، مثل گربه با چهار دست و پا اومد رو زمين، لباسش رو تکوند، مثل کساني که شاخ غول شکونده اند دستهاشو به هم ماليد و نيم نگاهي به کوه انداخت! عمليات با موفقيت انجام شده بود. اخوي ما روي "طبيعت" رو هم به حمدِ الهي کم کرد!
حالا باز شما بگين "گربه" هفت تا جون داره
راستی محض اطلاع دوستان و آشنایان و غیر آشنایان این عکس خودمه نه داداشم

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:33  توسط hadi kzm
|
ريفرشمنت با جوس! سلام! از تهران در خدمتتون هستيم. هوا گرم، کثيف، شهر پر ترافيک، اما به هر حال، شهر خودمون! بعد از چهار روز مسافرت با عجله و ديدن خيلی جاها (از جمله پاسارگاد و نقش رجب و نقش رستم و تخت جمشيد و استخر و چندتا محل کمتر شناخته شده ديگه)، امروز برگشتيم تهران و خيال داريم کمی استراحت کنيم. اما يک چيز جالبی که امروز توی هواپيما از شيراز ديدم، علامتی بود که با دست روی ميز متحرکی که مهمانداران هواپيما از روش خوراکی به ملت می دادند، نوشته شده بود. من هی سعی کردم اين علامت رو بخونم، هی نمی تونستم. خطش که عتيقه بود و اول من فکر کردم می گه «وشيرمنت باجوس». فکر کردم اسم کسی وشيرمنت بوده و فاميلش هم باجوس (عين مجوس!). خلاصه، آخر سر از مهماندار محترم پرسيدم و ايشون اول يک لبخند مليحی حاکی از «آخی، بيچاره داهاتيه، خارجی بلد نيست!» زد و بعد با لهجه بچه های خانی آباد نيويورک، خواند «ريفرشمنت با جوس»!!! (همون خوراکی با آبميوه خودمون!). Refreshment with Juice. فکر کردم با اين جناياتی که در حق زبون فارسی داره انجام می شه، جميع اجمعين شاعران محترم مرحوم، بخصوص فردوسی فلک زده، مشغول غلت زدن در قبور خودشون هستند و اگر کسی به اينها سيم وصل کنه، می شه کلی انرژی محرکه ازشون استخراج کرد. ای آخ، ای بابا، ای فغان! آخه ديگه ما آبميوه مون هم شده «جوس»؟ اونهم از طرف مهمانداران مختلف ايران اير کذا و کذا که برای خواندن يک متن انگريزی از پيش نوشته شده، جون می کنند و آخر هم «خدمات پرواز» رو مثل «کلاغ» تلفظ می کنند؟ (they pronounce "crew" like "crow") همه عزيزان محترم و دلسوزان گرامی زبان فارسی برای مراسم دعای ندبه و نماز ميت برای مرحوم مغفور، حاج آقا زبان فارسی در محل دائمی فرهنگستان زبان فارسی دعوت هستند. زمان: هرموقع سال، بخصوص بعد از يک سفر هوائی (کبين کرو، ردی فور تيک آف!) يا شنيدن اخبار تلويزيون.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:49  توسط hadi kzm
|
زنگها براي كه به صدا در میآيند؟؟
< پلان اول:هادی چرندياتي خوشتيپ نژاد، بعد از يك هفته كار و بدبختي خسته و كوفته رسيده خونه و روي مبل ولو شده كه...>
<زنگ تلفن>
- بعله؟ بفرمائيد؟
- سلام! ميتونم با آقاي چرنده جاتي صحبت كنم؟
- منظورتون چرندياتيه؟
- بله بله! آقاي چرندياتي منزل تشريف دارن؟
- آقامون نيستن! من خودم چرندياتي هستم! امرتون؟
- من از شركت تلفن راه دور باهاتون تماس ميگيرم! ميشه ازتون بپرسم شما روزي چندبار به كجا زنگ ميزنين(!!)؟!
- {كلافه} والا من به كسي تلفن نميزنم. به هيچ سرويسي احتياج ندارم! الان هم راستشو بخواين خستم ميخوام برم يه چرت بزنم!
- حالا شما چه احتياج داشته باشيد چه نداشته باشيد، شركت ما قيمتهاي خوب و مناسبي رو به شما و خانواده محترمتون ارائه ميكنه!!
- آقا ممنون! من نميخوام! خداحافظ!!
- ولي آقاي چرنده جاتي؟... الو .. الو ....؟
<آقاي چرندياتي پكر و گرفته دوباره برميگرده تا روي مبل دراز بكشه كه ... >
<زنگ تلفن>
- سلام!! مژده مژده!!
- سلام! من مژده نيستم! اشتباه گرفتين!!
- نه! ميدونم مژده نيستي! منظورم اينه كه خبر خيلي خوبي براتون دارم!!
- چي شده؟ صابخونه نميخواد اين ماه ازم كرايه خونه بگيره؟؟؟
- نه! شركت "اتوبوس پرنده" با افتخار به اطلاع ميرساند كه دوران انتظار ديگر به سر رسيد!
- من منتظر چيزي نبودم به خدا!!
- بالاخره آژانس مسافرتي ما تورهاي سه روزه و پنچ روزه خود را به مناسبت ايام نوروز با قيمتهايي باورنكردني به هموطنان عزيز تقديم ميكند!
- {عصباني} آقا ممنون از لطفتون!ولي من وقت نميكنم مسافرت برم! الان هم خسته ام ! ميخوام برم استراحت كنم!
- باور كنيد زود كارم تموم ميشه! وقت اسمتون رو ميخوام و نام خانوادگي و سن و شماره شناسنامه و محل صدور و .....
- آقا! ممنون! من نميخوام برم جايي به خدا! ميخوام بمونم خونه .... ميخوام استراحت كنم!!!!
- به جان شما اگه من بذارم! باور بفرمائيد بهترين قيمت روز رو تقديمتون ميكنم!!!!!
- {با خشم} نه آقا ! نميخوام.. خداحافظ شما ...
- الو؟؟ آقاي .... اسمتون چي بود راستي؟؟ ....
<آقاي چرندياتي در حالي که زير لب به زمين و زمون بد و بيراه ميگه به طرف مبل ميره که يک دفعه...>
<زنگ تلفن>
- بفرمائيد؟
- سلام! ميشه با آقاي چهارده نباتي صحبت کنم؟
- { با عصبانيت} چهارده نباتي ديگه چيه؟؟ من چرندياتي هستم! چرندياتي! چرندياتي!
- اوه! ببخشيد آقاي چرندياتي! ببخشيد که مزاحمتون شدم. ميخواستم چند دقيقه اي از وقتتون رو بگيرم!
- { قرمز از شدت خشم!} نه آقا! من نه مسافرت ميخوام برم نه اينکه به کسي تلفن ميزنم! ميخوام برم استراحت کنم اگه شماها بذارين!
- البته آقاي چهارجهاتي(!) من به اين چيزها که شما فرموديد کاري ندارم!! زنگ زدم به اطلاعتون برسونم که شرکت ما افتخار دارد که .....
- { در حالتي كه ميخواد گوشي تلفن را بجود(!) فرياد ميزند!!} بابا چرا دست از سرم برنميدارين؟؟ اگه گذاشتين براي دو دقيقه هم که شده کپه مرگمو بذارم و بميرم؟؟ اصلا من اگه بخوام بميرم کي رو بايد ببينم؟؟
- شما که اجازه نميدين من حرف بزنم! اتفاقا من هم زنگ زدم به اطلاعتون برسونم که شرکت ما افتخار دارد که بهترين و مرغوب ترين نوع تابوت رو در رنگ ها و طرحهاي مختلف باب سليقه هر سن و سالي با قيمتهايي بسيار عالي در اختيار علاقمندان قرار ميده!!
- .......
- تابوتهاي ما تماما از چوب گردو ساخته ميشه و مثل تابوتهاي ديگه نيست که با نئوپان ميسازن!
- ......
- در ضمن شرکت ما براي رفاه حال مصرف کنندگان(!!) اين امکان رو به شما ميده که هزينه تابوتتون رو بصورت اقساط ماهيانه پرداخت کنيد که .... الو ؟
-.......
- جناب چارتابوتي؟ صدا مياد؟! لطفا نميرين! سئوالهاي من هنوز تموم نشده! چوبش گردو باشه خوبه ؟؟ الو ؟؟.....
- ......
- اين هم از کاسبي امروزمون! اي بخشکي شانس!! اين مشتريمون هم قبل از اينکه تابوت بخره، مُـــرد!!!!!
خوش باشید محمد هادی کاظمی
+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 17:14  توسط hadi kzm
|
جرج بوش می ره بازديد يک مدرسه. سر کلاس می شينه و می گه هر سوالی داريد بکنيد. ُيکی بلند می شه و می گه: « سلام آقای رئيس جمهور، اسم من رابرته. من سه تا سوال داشتم: 1- چطور شد شما انتخابات رو باختيد، بعد برديد؟ 2- چرا شما می خواهيد بدون دليل به عراق حمله کنيد؟ 3- به نظر شما، بمب شيميايی هيروشيما، بزرگترين عمل تروريستی تاريخ نبود؟» جرج بوش تکونی رو صندليش می خوره و تا مياد جواب بده، زنگ تفريح می خوره. زنگ بعد، يک پسر ديگه بلند می شه و می گه: «آقای رئيس جمهور، اسم من جکه، و من پنج تا سوال داشتم: 1- چطور شد شما انتخابات رو باختيد، بعد برديد؟ 2- چرا شما می خواهيد بدون دليل به عراق حمله کنيد؟ 3- به نظر شما، بمب شيميايی هيروشيما، بزرگترين عمل تروريستی تاريخ نبود؟ 4- چرا زنگ تفريح 20 دقيقه زودتر به صدا در اومد؟ 5- رابرت کو؟!!»

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:22  توسط hadi kzm
|